تبليغاتX
خردورزی
خردورزی
 
نوشته شده در تاريخ جمعه 20 خرداد1390 توسط مصطفی خوشبختیان |

امام روح الله در کلام امام خمینی

 

50 رخداد دوران حیات امام از قول امام روح الله

بررسی تطبیقی زندگینامه امام خمینی

 

1- کودکی

صحیفه امام، ج‏11، ص: 259

شاید شما هیچ کدامتان یادتان نباشد، همه این شلوغیها که حالا مى‏بینید بود. ما شاهدش بودیم. ما در همان محلى که بودیم، یعنى خمین که بودیم سنگربندى مى‏کردیم. من هم تفنگ داشتم. منتها من بچه بودم به اندازه بچگى ‏ام. بچه شانزده، هفده ساله. ما تفنگ دستمان بود. تعلم تفنگ هم مى‏ کردیم. من بلدم الآن تفنگ اندازى را. این اخوى ما بزرگتر از ما بود. ایشان تفنگ انداز است. منتها حالا پیرمرد است. ما سنگر مى‏ رفتیم و با این اشرارى که بودند و حمله مى‏ کردند و مى‏ خواستند بگیرند و چپاول بکنند. هرج و مرج بود. دیگر دولت مرکزى قدرت نداشت

 

2- خود نوشت

صحیفه امام، ج‏19، ص: 426

به حسب شناسنامه شماره 2744 تولد 1279 شمسى در خمین. اما در واقع 20 جمادى الثانى 1320 هجرى قمرى، تاریخ قطعى تولد 20 جمادى الثانى مطابق اول مهر 1281 شمسى است.

هجرت آیت اللَّه حائرى به قم، رجب 1340 و نوروز 1300 شمسى است- تتمه «مطوّل» را نزد مرحوم ادیب تهرانى موسوم به آقا میرزا محمدعلى و «سطوح» (2) را نزد مرحوم آقاى حاج سید محمدتقى خوانسارى مقدارى یا بیشتر نزد مرحوم آقا میرزا سیدعلى یثربى کاشانى تا آخر «سطوح» و با ایشان به درس خارج مرحوم آیت اللَّه حائرى حاج شیخ عبدالکریم مى‏رفتیم و عمده تحصیلات خارج نزد ایشان بوده است و فلسفه را مرحوم حاج سید ابوالحسن قزوینى و ریاضیات، «هیئت»، (3) حساب نزد ایشان و مرحوم آقا میرزا على اکبر یزدى (4) و عمده استفاده در علوم معنوى و عرفانى نزد مرحوم آقاى آقامیرزا محمدعلى شاه آبادى بوده است.

 

3-امام روح الله

تصویب لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی. حذف شرط مسلمان بودن و سوگند خوردن به قرآن برای نامزدها، کافی بود تا رژیم بتواند پای بهایی‌ها و طرفداران صهیونیست‌ها را به مملکت داری باز کند. روح‌الله به افشای دسیسه رژیم پرداخت و سخنرانی نمود و برای شاه و نخست وزیر وقتش یعنی علم تلگراف‌های تندی فرستاد:

اینجانب مجددا به شما نصیحت مى‌کنـم که بـه اطاعت خـداوند مـتعـال و قانـون اساسـى گردن نهید و از عواقب وخیـمـه تخلف از قـرآن و احـکام علماى ملت و زعماى مسلمیـن و تخـلف از قانـون اساس بـترسید و عـمـدا و بـدون مـوجب مـمـلکت را به خطـر نیـنـدازید و الا علماى اسلام درباره شمـا از اظهار عقیـده خـوددارى نخـواهنـد کـرد.

روح الله دیگر امام شده بود.

 

4-سخنرانی عاشورای 42

صحیفه امام، ج‏1، ص: 243

امروز به من اطلاع دادند که بعضى از اهل منبر را برده‏اند در سازمان امنیت و گفته‏اند شما سه چیز را کار نداشته باشید، دیگر هر چه مى‏خواهید بگویید، یکى شاه را کار نداشته باشید؛ یکى هم اسرائیل را کار نداشته باشید؛ یکى هم نگویید دین در خطر است. این سه تا امر را کار نداشته باشید، هر چه مى‏خواهید بگویید. خوب، اگر این سه تا امر را ما کنار بگذاریم، دیگر چه بگوییم؟! ما هر چه گرفتارى داریم از این سه تاست تمام گرفتارى ما.

 

5-سخنرانی عاشورای 42

صحیفه امام، ج‏1، ص: 243

آقا! من به شما نصیحت مى‏کنم؛ اى آقاى شاه! اى جناب شاه! من به تو نصیحت مى‏کنم؛ دست بردار از این کارها. آقا! اغفال دارند مى‏کنند تو را. من میل ندارم که یک روز اگر بخواهند تو بروى، همه شکر کنند. من یک قصه‏اى را براى شما نقل مى‏کنم که پیرمردهایتان، چهل ساله هایتان یادشان است، سى ساله‏ها هم یادشان است. سه دسته- سه مملکت اجنبى- به ما حمله کرد: شوروى، انگلستان، امریکا به مملکت ایران حمله کردند؛ مملکت ایران را قبضه کردند؛ اموال مردم در معرض تلف بود، نوامیس مردم در معرض هتک بود، لکن خدا مى‏داند که مردم شاد بودند براى اینکه پهلوى رفت‏.

 

6-پس از آزادی زندان

صحیفه امام، ج‏1، ص: 347

دولت نمى‏خواهد روحانیت قدرت داشته باشد؛ و نمى‏خواهد در ایران باشد. و به همین دلیل بعد از مرگ آیت اللَّه بروجردى متوجه آقاى حکیم شدند. گرچه آقاى حکیم‏ را نمى‏خواستند؛ اما مایل بودند که مرجع تقلید، در نجف باشد که مزاحم کارشان نباشد؛ ولى نشد. از گرفتن من سودى نبردند؛ چنانکه آقاى پاکروان (1) گفته بود: گرفتن خمینى اشتباه بود، ما مى‏بایست ایادى او را قطع مى‏کردیم؛ و الان ایادى مرا قطع مى‏کنند.

 

7-تبعید امام پس از مخالفت با  لایحه کاپیتالاسیون

صحیفه امام، ج‏1، ص: 415

سخنرانى [در جمع مردم: مخالفت با لایحه کاپیتولاسیون و اعلام عزاى عمومى].

من تأثرات قلبى خودم را نمى‏توانم اظهار کنم. قلب من در فشار است. این چند روزى که مسائل اخیر ایران را شنیده‏ام خوابم کم شده است [گریه حضار]. ناراحت هستم [گریه حضار]. قلبم در فشار است [گریه حضار]. با تأثرات قلبى روزشمارى مى‏کنم که چه وقت مرگ پیش بیاید [گریه شدید حضار]. ایران دیگر عید ندارد [گریه حضار]. عید ایران را عزا کرده‏اند [گریه حضار]؛ عزا کردند و چراغانى کردند [گریه حضار]؛ عزا کردند و دسته جمعى رقصیدند [گریه حضار]. ما را فروختند، استقلال ما را فروختند، و باز هم چراغانى کردند؛ پایکوبى کردند. اگر من به جاى اینها بودم این چراغانی‌ها را منع مى‏کردم؛ مى‏گفتم بیرق سیاه بالاى سر بازارها بزنند [گریه حضار]؛ بالاى سر خانه‏ها بزنند؛ چادر سیاه بالا ببرند. عزت ما پایکوب شد؛ عظمت ایران از بین رفت؛ عظمت ارتش ایران را پایکوب کردند.

 

8-تبعید به ترکیه

صحیفه امام، ج‏1، ص: 428

نامه [به آقاى سید مصطفى خمینى: سفارش خویشاوندان به صبر]. 

بحمداللَّه تعالى و له الشکر که قبل از ظهر روز چهارشنبه وارد آنکارا [در] ترکیه شدم به سلامت. هواى اینجا بهتر از قم است. شماها از جهت من نگران نباشید. حالم خوب است و نگرانى بحمداللَّه نیست. خداوند ان شاء اللَّه خیر مقدر فرماید. آنچه لازم است تذکر دهم، علاوه بر آنکه به جمیع خویشاوندان و بستگان پس از ابلاغ سلام سفارش کنید به صبر جمیل و عدم فزع (1)، به هیچ وجه تشبث نکنید. خداوند تعالى آنچه مقدر فرموده واقع خواهد شد. آنچه لازم است به شما تذکر دهم آن است که اگر رضاى خداوند تعالى و رضاى مرا مى‏خواهى، با مادر و خواهران و برادر و بستگان مطلقاً حُسن رفتار نمایید. همه محتاج به حُسن سلوک شما هستند. تقاضا مى‏کنم به همه خوش رفتارى نمایید.

ممکن شد کتابهاى درسى فقه مرا یعنى مکاسب و حواشى را به وسیله سفارت ایران بفرستید.

 

9-تبعید به عراق

صحیفه امام، ج‏2، ص: 57

با آنکه تبعید به عراق موجب توفیق زیارت اعتاب مقدسه ائمه اسلام- صلوات اللَّه و سلامه علیهم اجمعین- شده است و بحمد اللَّه تعالى مورد عواطف کریمه حضرات مراجع اسلام و علماى اعلام و افاضل کرام اعتاب مقدسه هستم، لکن دورى از حوزه مقدسه قم و عدم شرکت در رنج‌ها و غم‌هاى ملت ایران، خصوصاً حوزه‏هاى علمیه موجب نگرانى و تألم اینجانب است. شما آقایان افاضل- ادام اللَّه تعالى تأییداتکم- در پیشامدهاى ناگوارى که در راه خدمت به اسلام و مسلمین براى شما رخ داده است نگران نباشید.

 

10-شهادت آقا مصطفی

صحیفه امام، ج‏3، ص: 233

یادبود [اعلامیه به مسلمین ایران وجهان درباره شهادت مصطفى خمینى‏].

 

انا للَّه و انا الیه راجعون.

در روز یکشنبه نهم شهر ذى القعدة الحرام 1397 مصطفى خمینى، نور بصرم و مُهجَه (1) قلبم، دار فانى را وداع کرد و به جوار رحمت حق تعالى رهسپار شد.

 «اللهم ارحمه و اغفرله و أسکنه الجنة بحق اولیائک الطاهرین- علیهم الصلوة و السلام».

صحیفه امام، ج‏3، ص: 234

مناسبت: شهادت آقاى سید مصطفى خمینى.

این‌طور قضایا (2) مهم نیست خیلى، پیش مى‏آید. براى همه مردم پیش مى‏آید. و خداوند تبارک و تعالى الطافى دارد ظاهر و الطافِ خفیه. یک الطاف خفیه‏اى خداى‏ تبارک و تعالى دارد که ماها علم به آن نداریم، اطلاع بر او نداریم. و چون ناقص هستیم از حیث علم، از حیث عمل، از هر جهتى ناقص هستیم، از این جهت در اینطور امورى که پیش مى‏آید جزع و فزع مى‏کنیم، صبر نمى‏کنیم. این براى نقصان معرفت ماست به مقام بارى تعالى. اگر اطلاع داشتیم از آن الطاف خفیه‏اى که خداى تبارک و تعالى نسبت به عبادش دارد و انَّهُ لَطیفٌ عَلى‏ عِبادِه (1) و اطلاع بر آن مسائل داشتیم.

 

11-تبعید به پاریس

صحیفه امام، ج‏3، ص: 501

اینجانب به واسطه فشار عراق به تصویب شاه معلوم الحال، که مملکت اسلامى را تا سرحد سقوط رسانده است، از نجف به خارج آمده بلکه بتوانم براى این ملت محروم کارى بکنم. ما همه موظف هستیم که از پا ننشینیم تا سقوط سلسله بى‏حیثیت پهلوى. والسلام علیکم و رحمة اللَّه و برکاته. روح‌اللَّه الموسوى الخمینى.

12- شرح هجرت از عراق و ورود به فرانسه.

صحیفه امام، ج‏3، ص: 502

... من دیدم که ممکن است یک‌وقتى این‌ها به رفقاى ما یک تعرضى بکنند و ما هم مکانى پیشمان مطرح نیست، ما مى‏خواهیم کارمان را انجام بدهیم، بنا گذاشتم که بروم به کویت و از آنجا بعد به یکى از ممالک اسلامى بروم. با اینکه ویزا هم داشتیم، در سر حد کویت باز دولت کویت مانع شدند از اینکه ما برویم. حتى اجازه اینکه ما برویم به فرودگاه از آنجا پرواز کنیم، آنقدر هم اجازه ندادند. ما باز برگشتیم به عراق. معلوم شد که خود آنها هم تفاهمى داشتند؛ منتظر ما بودند! همان جمعیتى که ما را آورده بودند باز آنجا ایستاده بودند! ما برگشتیم عراق و ما را بردند بصره و بعد از چندین ساعت بردند بغداد. و از بغداد هم دیدیم که‏ حالا بیاییم اینجا، تا بعد بتوانیم یک فلان محلى براى خودمان انتخاب کنیم. موقتاً آمدیم به فرانسه.

 

13-ورود امام به ایران

صحیفه امام، ج‏6، ص: 10

سخنرانى [در بهشت زهرا: غیر قانونى بودن مجلس و رژیم].

ما در این مدت مصیبت‌ها دیدیم؛ مصیبت‌هاى بسیار بزرگ. و بعضِ پیروزی‌ها حاصل شد که البته آن هم بزرگ بود. مصیبت‌هاى زن‌هاى جوان مرده، مردهاى اولاد از دست داده، طفل‌هاى پدر از دست داده. من وقتى چشمم به بعضى از این‌ها که اولاد خودشان را از دست داده‏اند مى‏افتد، سنگینى در دوشم پیدا مى‏شود که نمى‏توانم تاب بیاورم. من نمى‏توانم از عهده این خسارات که بر ملت ما وارد شده است برآیم. من نمى‏توانم تشکر از این ملت بکنم که همه چیز خودش را در راه خدا داد. خداى تبارک و تعالى باید به آن‌ها اجر عنایت فرماید. من به مادرهاى فرزند از دست داده تسلیت عرض مى‏کنم و در غم آنها شریک هستم. من به پدرهاى جوان داده، من به آنها تسلیت عرض مى‏کنم. من به جوانهایى که پدرانشان را در این مدت از دست داده‏اند تسلیت عرض مى‏کنم ..

 

14- ایام ظفر

صحیفه امام، ج‏6، ص: 10

من دولت تعیین مى‏کنم! من تو دهن این دولت مى‏زنم! من دولت تعیین مى‏کنم! من به پشتیبانى این ملت دولت تعیین مى‏کنم! من به واسطه اینکه ملت مرا قبول دارد (2) ... این آقا (3) که خودش هم خودش را قبول ندارد! رفقایش هم قبولش ندارند، ملت هم قبولش ندارد، ارتش هم قبولش ندارد؛ فقط امریکا از این پشتیبانى کرده و فرستاده، به ارتش دستور داده که از این پشتیبانى بکنید؛ انگلیس هم از این پشتیبانى کرده و گفته است که باید از این پشتیبانى بکنید. یک نفر آدمى که نه ملت قبولش دارد، نه هیچ یک از طبقات ملت از هر جا بگویید قبولش ندارند.

 

15-براندازی سلطنت

صحیفه امام، ج‏6، ص: 10

مى‏گوید که در یک مملکت که دو تا دولت نمى‏شود! خوب، واضح است این؛ یک مملکت دو تا دولت ندارد لکن دولت غیرقانونى باید برود. تو غیر قانونى هستى! دولتى که ما مى‏گوییم، دولتى است که متکى به آراى ملت است؛ متکى به حکم خداست. تو باید یا خدا را انکار کنى یا ملت را! باید سر جایش بنشیند این آدم! و یا اینکه به امر امریکا و اینها وادار کند یک دسته‏اى از اشرار، این ملت را قتل عام کند ... ما تا هستیم نمى‏گذاریم اینها سلطه پیدا کنند. ما نمى‏گذاریم دوباره اعاده بشود آن حیثیت سابق و آن ظلمهاى سابق. ما نخواهیم گذاشت که محمدرضا برگردد.

 

16-دولت موقت

صحیفه امام، ج‏6، ص: 54

جناب آقاى مهندس مهدى بازرگان.

بنا به پیشنهاد شوراى انقلاب، بر حَسَب حق شرعى و حق قانونى ناشى از آراى اکثریت قاطع قریب به اتفاق ملت ایران که طى اجتماعات عظیم و تظاهرات وسیع و متعدد در سراسر ایران نسبت به رهبرى جنبش ابراز شده است و به موجب اعتمادى که به ایمان راسخ شما به مکتب مقدس اسلام و اطلاعى که از سوابقتان در مبارزات اسلامى و ملى دارم، جنابعالى را بدون در نظر گرفتن روابط حزبى و بستگى به گروهى خاص، مأمور تشکیل دولت موقت مى‏نمایم تا ترتیب اداره امور مملکت و خصوصاً انجام رفراندم و رجوع به آراى عمومى ملت درباره تغییر نظام سیاسى کشور به جمهورى اسلامى و تشکیل مجلس مؤسسان از منتخبین مردم جهت تصویب قانون اساسى نظام جدید و انتخاب مجلس نمایندگان ملت بر طبق قانون اساسى جدید را بدهید.

 

17-نقشه راه برای استقرار حکومت اسلامی

صحیفه امام، ج‏6، ص: 21

... تا اراده خداى تبارک و تعالى نباشد براى بشر امکان ندارد که به یک همچو وحدت کلمه‏اى برسد. شما مى‏دانید، شما که در ایران بودید بهتر مى‏دانید که در سرتاسر ایران، از آن دهات تا مرکز، همه یکدل و یکصدا این خاندان را طرد کردند. بچه هایى که تازه زبان درآوردند با جوانها و پیرمردها همه هم صدا شدند. دست خدا با جماعت است. برادرهاى من، این وحدت کلمه را حفظ کنید. رمز پیروزى شما وحدت کلمه است. اختلاف را کنار بگذارید ..

18-وحدت برای پیروزی

صحیفه امام، ج‏6، ص: 48

رمز پیروزى شما، وحدت کلمه است. اگر وحدت کلمه را از دست شما گرفتند، باز همان اسارت است و باز همان غارتگری‌ها اعاده مى‏شود. مثل سابق نیست. سابق عذر داشتید [که‏] نمى‏توانم؛ فهمیدید که مى‏توانید. شما نیرو دارید، ملت با شماست. شما در هر شهر و در هر ده نیرو دارید. هر روزى که مى‏خواهید یک کارى را بکنید، نیروهاى شما مردم را راه مى‏اندازند. با هم باشید، مجتمع باشید، مهذب باشید، وحدت کلمه‏تان را حفظ کنید.

 

19- روزهای آغازین انقلاب

صحیفه امام، ج‏6، ص: 49

من از خداى تبارک و تعالى توفیق همه را مى‏خواهم. من از بیرون آمده‏‌ام که خدمت‏ به شما بکنم. من خادم شما هستم، من خادم ملت شما هستم. من آمده‌ام که بزرگوارى شما را حفظ کنم. من آمده‌‏ام که دشمن‌هاى شما را زمین بزنم. من آمده‏‌ام که ملت را یک ملت مستقلش کنم. دولت اگر پیدا بشود یک دولت مستقل باشد. من آمده‌‏ام که دست اجانب را از این مملکت کوتاه کنم. من آمده‏ام که رسوا کنم این‌هایى که به اسم «ملیت»، به اسم- نمى‏دانم- «قانون اساسى»، به اسم کذا مى‏خواهند مسائل سابق را عود بدهند.

 

20- بازگشت به قم

صحیفه امام، ج‏6، ص: 278

من از عواطف ملت ایران و از عواطف هموطنی‌هاى خودم، قمی‌ها [تشکر مى‏کنم‏] من قبلًا گفته بودم که از قم «عِلم» منتشر مى‏شود، از قم «قدرت» منتشر شد. قم نمونه بود و من مفتخرم که در قم هستم. من پانزده سال- یا قدرى بیشتر- از شما دور بودم لکن دلم اینجا بود؛ با شما بودم. شما غیرتمندان، شما پاک جوانان، سرمشق همه شدید. و الحمدللَّه تمام‏ ملت ایران، سرتاسر ملت ایران، با هم هم‌صدا شدند. و این قدرت الهى بود که طاغوت را شکست؛ این قدرت الهى بود که ابرقدرت‌ها را از بین برد، و خواهد برد. ما دیگر اجازه نمى‏دهیم ابرقدرت‌ها دخالت در مملکت ما بکنند ..

 

21

منطقْ منطقِ صدر اسلام است که اگر بکشیم بهشت مى‏رویم، و اگر کشته بشویم بهشت مى‏رویم. این منطقْ شکست ندارد. منطقِ دنیا نیست که اگر چنانچه بمیرند، یا به جهنم مى‏روند یا به جایى بدتر از جهنم- اگر باشد! منطقْ منطقِ دین است. منطقْ منطقِ اسلام است، منطق قرآن است. باک نیست وقتى که تقوا بود، وقتى با خدا بودیم، باک نیست که مردم از ما اعراض کنند؛ دنیا پشت بر ما بکند. باک نباید داشته باشیم براى اینکه خدا با شماست. و اگر خداى نخواسته عنایت او برداشته شد، همه عالم هم که با شما باشند

 

22- رفراندوم جمهوری اسلامی

صحیفه امام، ج‏6، ص: 278

آنچه که من از شما ملت ایران مى‏خواهم، این است که بیدار باشید؛ خون عزیزان خودتان را هدر ندهید. کلمه «دمکراتیک» را از آن نترسید؛ یا حذفش را نترسید. این فرمِ غربى است؛ ما فرم‌هاى غربى را نمى‏پذیریم. ما تمدن غرب را قبول داریم لکن مفاسدش را نمى‏پذیریم. آنکه خون داده همین توده بوده است؛ آنکه جوان داده است، همین توده بوده است. یک دسته‏اى بیرون بوده‏اند، اشراف و اعیان هم بالاها نشسته بودند، و شما خون دادید؛ شما جوان دادید؛ خانه‏هاى شما را سوزاندند. آنکه شما مى‏خواهید آن باید بشود نه آنکه آنهایى که از اروپا و خارج آمده‏اند مى‏خواهند؛ نه آنکه اعیان و اشراف مى‏خواهند؛ نه آنکه حقوق‌دان‌ها مى‏خواهند. آنکه شما مى‏خواهید میزان است. آنکه خون داده باید حرفش را شنید؛ رأى او مُتَّبَع است ..

 

23

صحیفه امام، ج‏6، ص: 266

به خواست خداوند متعال به زودى درباره شکل حکومت، رفراندم خواهد شد. لازم است تذکر دهم آنچه اینجانب به آن رأى مى‏دهم «جمهورى اسلامى» است و آنچه ملت شریف ایران در سرتاسر کشور با فریاد از آن پشتیبانى نموده است همین «جمهورى اسلامى» بوده است، نه یک کلمه زیاد و نه یک کلمه کم. من از ملت شریف انتظار دارم که به «جمهورى اسلامى» رأى دهند که تنها این، مسیر انقلاب اسلامى است و کسانى که مخالف هستند آزاد و مختارند که اظهار مخالفت نمایند و علماى اعلام شهرستانها و قرا و قصبات و خود ملت مکلفند که نگذارند کسى سلب آزادى از کسى بکند و مراقبت کنند آزادانه هرکس رأى خود را بدهد.

 

24

صحیفه امام، ج‏6، ص: 363

من رأى خودم را به جمهورى اسلامى مى‏دهم و از ملت تقاضا دارم که نگذارند خون جوانانشان هدر برود، نگذارند اجانب رخنه پیدا کنند، نگذارند استقلالى که به دست آورده‏اند از بین برود، نگذارند آزادى که به دست آمده است مبدل به اختناق بشود. به حکومت اسلام، به جمهورى اسلامى، نه یک حرف زیاد نه یک حرف کم. کسانى هم که مى‏خواهند به راه‌هاى دیگر بروند آزادند لکن توطئه قدغن، خیانتْ قدغن، رأىْ آزاد. هر چه مى‏خواهند بگویند. ما خیرخواه ملت هستیم. ما- به تَبَع اسلام- خیرخواه همه جناح‌ها هستیم؛

 

25-بستری شدن امام در بیمارستان قلب تهران

صحیفه امام، ج‏12، ص: 126

من دو کلمه مى‏خواهم صحبت کنم: یکى راجع به حال خودم که الحمدللَّه بد نیست و شاید تشریفات زیاد براى من مهیا کردند آقایان اطبا، آقاى وزیر بهدارى. تشریفاتى که ما عادت به آن نداریم. ما طلبه‏ها عادى نیستیم به آن. و من وقتى خوشحال مى‏شوم که بفهمم آقایان در صدد این هستند که به این زاغه نشینان شهرها، به این چادرنشین‌هاى شهرها که در زمان طاغوت به آنها هیچ عنایتى نشده بود، در این زمان عنایت بشود.

بهدارى که اول مرتبه احتیاجى است که مردم به آن دارند طورى باشد که براى همه مهیا باشد. براى یکى تشریفات و براى یکى هیچى نباشد. و من امیدوارم که آقایان اطبا هرجا که هستند، و دولت و وزیر بهدارى و خود ملت عنایت به این مطلب داشته باشند که این زاغه نشینها، این فقرا، اینهایى که عیال خدا هستند اینطور ابتلائات را نداشته باشند ..

 

26-تنفیذ بنی صدر در بیمارستان

صحیفه امام، ج‏12، ص: 141

سخنرانى [در جمع اعضاى شوراى انقلاب: تنفیذ حکم ریاست جمهورى بنی صدر].

من یک کلمه به آقاى بنى صدر تذکر مى‏دهم، که آن یک کلمه تذکر براى همه است:

حبّ الدنیا رأس کلّ خطیئة هر مقامى که براى بشر حاصل مى‏شود، چه مقام‌هاى معنوى و چه مقام‌هاى مادى روزى گرفته خواهد شد و آن روز هم نامعلوم است ..

توجه داشته باشند همه کسانى که براى بشر خدمت مى‏کنند، کسانى که داراى مقامى هستند، داراى پستى هستند، که مقامْ آن‌ها را مغرور نکند. مقام رفتنى است و انسان در حضور خداى تبارک و تعالى ماندنى است ..

من از آقاى بنى صدر مى‏خواهم که مابین قبل از ریاست جمهور و بعد از ریاست جمهور در اخلاق روحى‏شان تفاوتى نباشد. تفاوت بودن دلیل بر ضعف نفس است ..

 

27- آغاز جنگ

صحیفه امام، ج‏13، ص: 221

پیام رادیو تلویزیونى [به ملت ایران در آغاز سال تحصیلى: حمله صدام به ایران].

امروز من صداى منحوس این آدم را شنیدم؛ یعنى، بیانیه‏اش را شنیدم. ایشان معلوم مى‏شود که تازه مسلمان شده است! براى اینکه به حضرت امیر، على بن ابى طالب و امام حسین- سلام اللَّه علیهما- و اینها تشبث کرده و مردم را مى‏خواهد گول بزند. ایشان نمى‏داند که مردم عراق ایشان را مى‏شناسند و از اوّلى که این حکومت اشتراکى روى کار آمد و مرحوم آقاى حکیم (1) تحریم کرد و آنها را تکفیر کرد، مردم عراق این‌ها را شناخته‏اند و بعد هم از اعمالى که انجام داده‏اند، اینها شناسایى شده‏اند. این‌ها علماى بزرگ عراق را اعدام کردند. اینکه الآن به شَعْب (2) عراق متوسل مى‏شود، اینها شعب عراق را سرکوب کرده‏اند. این صدام حسین، من از اول وقتى که روى کار آمد تنبّه دادم که این دیوانه است، این عقلش درست کار نمى‏کند، و لهذا، با دیوانگى دارد عمل مى‏کند و خودش را به هلاکت مى‏رساند ..

 

28-عزل بنی صدر

صحیفه امام، ج‏14، ص: 492

من کراراً به او گفتم که حسابت را از این منافقین جدا کن و اعلام کن به اینکه شماها از اسلام نیستید و شماها به من ارتباط ندارید، نپذیرفت، و دید آنچه دید. و من امیدوارم که توبه کند تا خداى تبارک و تعالى او را بیامرزد و در آن عالم روسیاه نباشد. شما الآن وقت دارید. وقت توبه باقى است وقت‏ جدایى از گروه‌هایى که به ضد اسلام قیام کرده‏اند باقى است‏ .

من الآن هم نصیحت مى‏کنم آقاى بنى صدر را به اینکه مبادا در دام این گرگ‌هایى که در خارج کشور نشستند و کمین کردند بیفتید، و این آبرویى که از دست دادید بدتر بشود.

من علاقه دارم که تو بیشتر از این خودت را تباه نکنى.

 

29-تنفیذ شهید رجایی

صحیفه امام، ج‏15، ص: 69

سخنرانى [در مراسم تنفیذ حکم ریاست جمهورى آقاى رجایى: نصیحت به مسئولان].

شما  دیروز نخست وزیر بودید و پریروز وزیر بودید و قبل از او معلم بودید و قبل از او هم یک شاگردى بودید و بعد از این هم معلوم نیست کى از اینجا بروید. ممکن است- خداى نخواسته- همین حالا که بیرون رفتید و یا همین حالا یک بمبى اینجا باز منفجر بشود و فاتحه همه را بخواند وقتى مطلب این است چرا باید انسان قبل از ریاست جمهور و بعدش فرق بکند؟ مگر ریاست جمهور چه هست؟ کسى که دلش به نور توحید روشن است مگر عالم چه هست؟ همه عالم چه هست؟ همه عالم در مقابل عظمت خداى تبارک و تعالى چیزى نیست. تمام این عالم مادى در مقابل عالم‌هاى معنوى که هست قدر محسوسى ندارد.

 

30- توصیه به دولت انقلابی

صحیفه امام، ج‏15، ص: 69

شما حساب کنید که این سیاره‏اى که ما در آن زندگى مى‏کنیم به اسم زمین، در مقابل منظومه شمسى چه قدر است و این منظومه شمسى که ما یکى از سیارات کوچکش را در آن زندگى مى‏کنیم، در مقابل کهکشان چه قدر است و این کهکشانهایى که تا کنون کشف شده است که گفته مى‏شود که تا آن قدرى که از ستاره‏هاى نورانى کشف شده است به مقدار شش میلیارد سال نورى است؛ یعنى، اگر نور آن ستاره‏اى که در آخر است بخواهد بیاید به پیش ما، شش میلیارد سال نورى طول مى‏کشد و آن چیزى که ماوراى‏ این‌هاست و باز کشف نشده است، حتماً بدانید که بیش از این معانى است، اینها هم در مقابل عظمت خالق ناچیزند، ما باید چقدر ضعیف باشیم که در این ذره‏اى که خودش و آن منظومه‏اى که این یکى از ستاره‏هاى کوچکش است، اصلًا به حساب نمى‏آید و اگر گم بشود نمى‏تواند پیدایش بکنند در این غائله بزرگ عالم.

 

31-شهادت بهشتی

صحیفه امام، ج‏14، ص: 515

من این ضایعه بزرگ  را به ملت ایران و شما آقایان که نزدیک بودید با آقاى بهشتى و مطلع بودید از افراد دیگرى که شهید شدند، به همه شما آقایان و ملتمان تسلیت عرض مى‏کنم. بناى دشمن‌هاى شما بر این است که افرادى که لیاقتشان بیشتر است بیشتر مورد حمله قرار بگیرند. آنها افرادى را هدف قرار مى‏دهند که از آنها خوف دارند که مبادا یک وقتى به آنها صدمه بزنند. و این را من کراراً گفته‏ام که مرحوم آقاى بهشتى در این مملکت مظلوم زیست. تمام مخالفین اسلام و مخالفین این کشور حمله مستقیم‏شان را به ایشان و بعضى دوستان ایشان کردند. کسى را که من بیشتر از بیست سال مى‏شناختم و روحیاتش را مطلع بودم و مى‏دانستم چه جور مرد صالحى و مرد به درد بخورى براى این کشور است، مخالفین او را در کوچه و بازار و محله و صحبت‌هایى که همه مى‏کردند، آن‏طور جلوه دادند.

 

32- تنفیذ حکم ریاست جمهوری آیت الله خامنه ای 

صحیفه امام، ج‏15، ص: 278 

اینجانب به پیروى از ملت عظیم الشأن و با اطلاع از مقام و مرتبت متفکر و دانشمند محترم جناب حجت الاسلام آقاى سید على خامنه‏اى- ایّده اللَّه تعالى- رأى ملت را تنفیذ و ایشان را به سمت ریاست جمهورى اسلامى ایران منصوب نمودم. و رأى ملت مسلمان متعهد و تنفیذ آن محدود است به اینکه ایشان به همان نحو که تا کنون خدمتگزار اسلام و ملت و طرفدار قشر مستضعف، و به حکم قرآن کریم اشِدَّاءُ عَلَى الْکُفَّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ  بوده‏اند از این پس نیز به همان تعهد باقى باشند و از طریق مستقیم انسانیت و اسلام انحراف ننمایند، که ان شاء اللَّه نمى‏نمایند

 

33

صحیفه امام، ج‏6، ص: 286

شمایى که الآن جوان هستید مى‏توانید خودتان را تهذیب کنید؛ اگر پیر شدید، ضعیف مى‏شوید نمى‏توانید. الآن قواى شما قوى است و شیطان در شما ضعیف. وقتى سن شما زیاد شد، قواى شما ضعیف مى‏شود و شیطان در شما قوى. آن وقت دیگر نمى‏توانید، شکست مى‏خورید. الآن باید خودتان را تهذیب کنید. حوزه‏هاى علمیه باید خودشان را تهذیب کنند. در خلال تهذیب، هر کارى که هست تعقیب کنند از عِلمیات. ما فقاهت لازم داریم. اگر فقیهى از بین برود، اسلام از بین مى‏رود. ما فقیه لازم داریم، باید دنبال فقه باشیم. در عین حالى که دنبال فقه هستید، همان طورى که ائمه- علیهم السلام- بودند، حضرت امیر- سلام اللَّه علیه- بود، در عین حالى که نمازش آن‌طورى بود، در عین حالى که عبادتش آن‌طور بود، شمشیرش هم آنطور بود؛ در عین حالى که بسط علم و توحید مى‏کرد و مثلِ نهج البلاغه را گذاشت براى ما، در عین حال جنگ مى‏کرد، در عین حال شمشیر مى‏کشید؛ در عین حال که زاهد بود، در عین حال قوى و قدرتمند بود؛ جنگجو بود. اینها با هم باید باشند ..

 

34

صحیفه امام، ج‏21، ص: 91

من به صراحت اعلام مى‏کنم که جمهورى اسلامى ایران با تمام وجود براى احیاى هویت اسلامى مسلمانان در سراسر جهان سرمایه گذارى مى‏کند. و دلیلى هم ندارد که مسلمانان جهان را به پیروى از اصول تصاحب قدرت در جهان دعوت نکند و جلوى جاه طلبى و فزون طلبى صاحبان قدرت و پول و فریب را نگیرد. ما باید براى پیشبرد اهداف و منافع ملت محروم ایران برنامه ریزى کنیم. ما باید در ارتباط با مردم جهان و رسیدگى به مشکلات و مسائل مسلمانان و حمایت از مبارزان و گرسنگان و محرومان با تمام وجود تلاش نماییم. و این را باید از اصول سیاست خارجى خود بدانیم‏

 

35- آیت الله خامنه ای در کلام امام

صحیفه امام، ج‏17، ص: 272

ما اگر گمان بکنید که در تمام دنیا، رئیس جمهورها و سلاطین و امثال اینها، یک نفر را مثل آقاى خامنه‌‏اى پیدا بکنید که متعهد به اسلام باشد و خدمتگزار و بناى قلبى‏اش بر این باشد که به این ملت خدمت کند، پیدا نمى‏کنید. ایشان را من سال‌هاى طولانى مى‏شناسم، و در آن زمانى که اوّل نهضت بود ایشان وارد بود و به اطراف براى رساندن پیام‌ها تشریف مى‏بردند، و بعد از این هم که این انقلاب به اوج خودش رسید، ایشان حاضر واقعه بود همه جا، تا آخر و حالا هم هست. یک نعمت خدا به ما، این است که داده ..

 

36

صحیفه امام، ج‏21، ص: 95

مردم عزیز و شریف ایران، من فرد فرد شما را چون فرزندان خویش مى‏دانم. و شما مى‏دانید که من به شما عشق مى‏ورزم؛ و شما را مى‏شناسم؛ شما هم مرا مى‏شناسید. در شرایط کنونى آنچه موجب امر شد تکلیف الهى‏ام بود. شما مى‏دانید که من با شما پیمان بسته بودم که تا آخرین قطره خون و آخرین نفس بجنگم؛ اما تصمیم امروز فقط براى تشخیص مصلحت بود؛ و تنها به امید رحمت و رضاى او از هر آنچه گفتم گذشتم؛ و اگر آبرویى داشته‏ام با خدا معامله کرده‏ام. عزیزانم، شما مى‏دانید که تلاش کرده‏ام که راحتى خود را بر رضایت حق و راحتى شما مقدّم ندارم. خداوندا، تو مى‏دانى که ما سر سازش با کفر را نداریم ..

 

37- روزهای پایانی جنگ

جمهورى اسلامى ایران نباید تحت هیچ شرایطى از اصول و آرمان‌هاى مقدس و الهى خود دست بردارد. ان شاء اللَّه مردم سلحشور ایران کینه و خشم انقلابى و مقدس خویش را در سینه‏ها نگه داشته و شعله‌هاى ستم سوز آن را علیه شوروى جنایتکار و امریکاى جهانخوار و اذناب آنان به کار خواهند گرفت تا به لطف خداوند بزرگ پرچم اسلام ناب محمدى- صلى اللَّه علیه و آله و سلم- بر بام همه عالم قد برافرازد و مستضعفان و پابرهنگان و صالحان، وارثان زمین گردند ..

38- حج خونین

صحیفه امام، ج‏21، ص: 81

البته ما این واقعیت و حقیقت را در سیاست خارجى و بین الملل اسلامى‏مان بارها اعلام نموده‏‌ایم که درصدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و کم کردن سلطه جهانخواران بوده و هستیم. حال اگر نوکران امریکا نام این سیاست را توسعه طلبى و تفکر تشکیل امپراتورى بزرگ مى‏گذارند، از آن باکى نداریم و استقبال مى‏کنیم. ما درصدد خشکانیدن ریشه‌هاى فاسد صهیونیزم، سرمایه دارى و کمونیزم در جهان هستیم. ما تصمیم گرفته‏ایم، به لطف و عنایت خداوند بزرگ، نظام‌هایى را که بر این سه پایه استوار گردیده‏اند نابود کنیم؛ و نظام اسلام رسول اللَّه- صلى اللَّه علیه و آله و سلم- را در جهان استکبار ترویج نماییم. و دیر یا زود ملت‌هاى دربند شاهد آن خواهند بود.

 

39-پیام قطع نامه

صحیفه امام، ج‏21، ص: 95

... امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استکبار و جنگ پابرهنه‏ها و مرفهین بى‏درد شروع شده است. و من دست و بازوى همه عزیزانى که در سراسر جهان کوله بار مبارزه را بر دوش گرفته‏اند و عزم جهاد در راه خدا و اعتلاى عزت مسلمین را نموده‏اند مى‏بوسم‏ ....من باز مى‏گویم که قبول این مسئله براى من از زهر کشنده‏تر است؛ ولى راضى به رضاى خدایم و براى رضایت او این جرعه را نوشیدم. و نکته‏اى که تذکر آن لازم است این است که در قبول این قطعنامه فقط مسئولین کشور ایران به اتکاى خود تصمیم گرفته‌اند. و کسى و کشورى در این امر مداخله نداشته است ...

 

40

 

صحیفه امام، ج‏20، ص: 442

من خداى قاهر حاضر منتقم را شاهد مى‏گیرم که احمد از آن روزى که در کمک اینجانب در بیرونى مشغول اداره امور من بوده تا الآن که این ورقه را مى‏نویسم قدمى یا قلمى بر خلاف گفتار و نوشتار من بر نداشته و با وسواس عجیب در کلیه گفتارهاى من یا نوشته‏هاى من سعى نموده که حتى یک کلمه بلکه گاهى یک حرف را که به نظر او محتاج به اصلاح است بدون اذن من تصرف نکند. من در نوشته و گفتارهایى که دارم به او و بعض اعضاى دفتر- حفظهم اللَّه- و به اشخاصى که متکفّل رسانه‏‌ها بوده‏‌اند و هستند اجازه دادم که هرچه بر خلاف صلاح به نظر آن‌ها است به من تذکر دهند و احمد فرزند من در جریان این امور بوده و هست و تاکنون اتفاق نیفتاده که کلمه [اى‏] را بدون رجوع به من اضافه یا کم کند «وَاللَّهُ عَلى‏ کُلِّ ذلِکَ شَهِیدٌ». (1)

 

41- عزل آقای منتظری

صحیفه امام، ج‏21، ص: 331 و 332

همه مى‏دانند که شما حاصل عمر من بوده‏اید؛ و من به شما شدیداً علاقه‌مندم. براى اینکه اشتباهات گذشته تکرار نگردد، به شما نصیحت مى‏کنم که بیت خود را از افراد ناصالح پاک نمایید؛ و از رفت و آمد مخالفین نظام که به اسم علاقه به اسلام و جمهورى اسلامى‏ خود را جا مى‏زنند، جداً جلوگیرى کنید ....  واللَّه قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم، ولى در آن وقت شما را ساده لوح مى‏دانستم که مدیر و مدبر نبودید ولى شخصى بودید تحصیل‌کرده که مفید براى حوزه‏هاى علمیه بودید و اگر این‌گونه کارهاتان را ادامه دهید مسلماً تکلیف دیگرى دارم و مى‏دانید که از تکلیف خود سرپیچى نمى‏کنم. واللَّه قسم، من با نخست وزیرى بازرگان مخالف بودم ولى او را هم آدم خوبى مى‏دانستم. واللَّه قسم، من رأى به ریاست جمهورى بنى صدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذیرفتم ..

 

42

صحیفه امام، ج‏21، ص: 331

سخنى از سرِ درد و رنج و با دلى شکسته و پر از غم و اندوه با مردم عزیزمان دارم: من با خداى خود عهد کردم که از بدى افرادى که مکلف به اغماض آن نیستم هرگز چشم پوشى نکنم. من با خداى خود پیمان بسته‏ام که رضاى او را بر رضاى مردم و دوستان مقدم دارم؛ اگر تمام جهان علیه من قیام کنند دست از حق و حقیقت برنمى‌دارم. من کار به تاریخ و آنچه اتفاق مى‏افتد ندارم؛ من تنها باید به وظیفه شرعى خود عمل کنم.

 

43

صحیفه امام، ج‏21، ص: 332

من بعد از خدا با مردم خوب و شریف و نجیب پیمان بسته‏ام که واقعیات را در موقع مناسبش با آنها در میان گذارم. تاریخ اسلام پر است از خیانت بزرگانش به اسلام؛ سعى کنند تحت تأثیر دروغ‌هاى دیکته شده که این روزها رادیوهاى بیگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش مى‏کنند نگردند. از خدا مى‏خواهم که به پدر پیر مردم عزیز ایران صبر و تحمل عطا فرماید و او را بخشیده و از این دنیا ببرد تا طعم تلخ خیانت دوستان را بیش از این نچشد. ما همه راضى هستیم به رضایت او؛ از خود که چیزى نداریم، هرچه هست اوست.

 

44- روح خدا به خدا پیوست

صحیفه امام، ج‏2، ص: 40

هر دقیقه‏اى که از عمر شریف شما مى‏گذرد، یک مقدارى به قبر و آنجایى که از شما سؤالات خواهند کرد و همه مسئول خواهید بود، دارید نزدیک مى‏شوید. فکر این مطلب را بکنید که قضیه نزدیک شدن به مرگ است، و هیچ کس هم سند به شما نداده است که صدوبیست سال عمر کنید. صد و بیست ساله نداریم؛ ممکن است بیست و پنج‏ .  آقایانى که از دیگر ممالک در اینجا هستند باید پابرجا باشند و به تحصیل علم و تهذیب نفس ادامه دهند و اگر مراجع و من- که یکى از طلاب هستم- از اینجا رفتم، باز لازم است که آقایان بمانند و به وظایف خود عمل نمایند.

 

45-وصیت نامه

با دلى آرام و قلبى مطمئن و روحى شاد و ضمیرى امیدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص، و به سوى جایگاه ابدى سفر مى‏کنم. و به دعاى خیر شما احتیاج مبرم دارم. و از خداى رحمان و رحیم مى‏خواهم که عذرم را در کوتاهى خدمت و قصور و تقصیر بپذیرد ..

و از ملت امیدوارم که عذرم را در کوتاهی‌ها و قصور و تقصیرها بپذیرند. و با قدرت و تصمیم اراده به پیش روند و بدانند که با رفتن یک خدمتگزار در سدّ آهنین ملت خللى حاصل نخواهد شد که خدمتگزاران بالا و والاتر در خدمتند، و اللَّه نگهدار این ملت و مظلومان جهان است ..

 

46-وصیت نامه

و وصیت من به همه آن است که با یاد خداى متعال به سوى خودشناسى و خودکفایى و استقلال، با همه ابعادش به پیش و بى‏تردید دست خدا با شما است، اگر شما در خدمت او باشید و براى ترقى و تعالى کشور اسلامى به روح تعاون ادامه دهید ..

و اینجانب با آنچه در ملت عزیز از بیدارى و هوشیارى و تعهد و فداکارى و روح مقاومت و صلابت در راه حق مى‏بینم و امید آن دارم که به فضل خداوند متعال این معانى انسانى به اعقاب ملت منتقل شود و نسلًا بعد نسل بر آن افزوده گردد ..

 

47

 

به ملت شریف ایران وصیت مى‏کنم که در جهان حجم تحمل زحمت‌ها و رنج‌ها و فداکاری‌ها و جان نثاری‌ها و محرومیت‌ها مناسب حجم بزرگى مقصود و ارزشمندى و علوّ رتبه آن است، آنچه که شما ملت شریف و مجاهد براى آن بپاخاستید و دنبال مى‏کنید و براى آن جان و مال نثار کرده و مى‏کنید، والاترین و بالاترین و ارزشمندترین مقصدى است و مقصودى است که از صدر عالم در ازل و از پس این جهان تا ابد عرضه شده است و خواهد شد؛

 

48- وصیت نامه

شما اى ملت مجاهد، در زیر پرچمى مى‏روید که در سراسر جهان مادى و معنوى در اهتزاز است، بیابید آن را یا نیابید، شما راهى را مى‏روید که تنها راه تمام انبیا- علیهم سلام اللَّه- و یکتا راه سعادت مطلق است. در این انگیزه است که همه اولیا شهادت را در راه آن به آغوش مى‏کشند و مرگ سرخ را «احلى من العسل» (1) مى‏دانند و جوانان شما در جبهه‏ها جرعه‏اى از آن را نوشیده و به وجد آمده‏اند و در مادران و خواهران و پدران و برادران آنان جلوه نموده و ما باید بحق بگوییم‏

یا لیتنا کنّا معکم فنفوز فوزاً عظیماً

گوارا باد بر آنان آن نسیم دل آرا و آن جلوه شورانگیز.

 

 49- رهبری حضرت آیت الله خامنه ای

صحیفه امام، ج‏20، ص: 455

جنابعالى را یکى از بازوهاى تواناى جمهورى اسلامى مى‏دانم و شما را چون برادرى که آشنا به مسائل فقهى و متعهد به آن هستید و از مبانى فقهى مربوط به ولایت مطلقه فقیه جداً جانبدارى مى‏کنید، مى‏دانم و در بین دوستان و متعهدان به اسلام و مبانى اسلامى از جمله افراد نادرى هستید که چون خورشید، روشنى مى‏دهید.

 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 مرداد1389 توسط مصطفی خوشبختیان |
شهید محمد علی رجایی تنها نخست وزیری بود که به رغم فراز و نشیب های بسیار سختی که در دوران نخست وزیری اش متحمل شد، نه تنها همچون دو نخست وزیر دیگر (بازرگان و موسوی) جهت استعفایش تهدید نکرد و دست به قلم نشد، بلکه از آن جا که تنها هدفش خدمت به اسلام و انقلاب بود، با اطاعت از ولی فقیه زمانش در مقابل همه کارشکنی ها و سختی ها چون کوه مقاومت کرد.
 
 

۲۰ مرداد مصادف است با سالگرد انتخاب و آغاز به کار شهید محمد علی رجایی به عنوان نخست وزیر جمهوری اسلامی ایران. آن هم نخست وزیر رئیس جمهوری خاص: ابوالحسن بنی صدر. ماجرای اختلافات شهید رجایی با بنی صدر و مشی و منش دو طرف در این قضیه یکی از فرازهای عبرت آموز تاریخ انقلاب اسلامی است. در این مقاله دوقسمتی، به اجمال و با توجه به برخی خاطرات و اسناد مروری خواهیم داشت بر این روابط و سیره هر یک از طرفین در آن:


تنها نخست وزیر خط امامی تاریخ ایران

اگر مدت کمتر از یک ماه نخست وزیری شهید باهنر را حساب نکنیم، می توان شهید رجایی را اولین و آخرین نخست وزیر مکتبی و خط امامی دانست که جمهوری اسلامی در دوران حیاتش به خود دیده است. شهید محمد علی رجایی تنها نخست وزیری بود که به رغم فراز و نشیب های بسیار سختی که در دوران نخست وزیری اش متحمل شد، نه تنها همچون دو نخست وزیر دیگر (بازرگان و موسوی) جهت استعفایش تهدید نکرد و دست به قلم نشد، بلکه از آن جا که تنها هدفش خدمت به اسلام و انقلاب بود، با اطاعت از ولی فقیه زمانش در مقابل همه کارشکنی ها و سختی ها چون کوه مقاومت کرد.

رئیس جمهوری که وی نخست وزیرش شده بود، شخصیتی چون آیت الله خامنه ای نداشت که به خاطر مصالح نظام در برابر نخست وزیرش از حقوق مسلّمش بگذرد؛ بلکه کسی چون بنی صدر بود که شهید بهشتی او را از شاه متکبرتر می دانست. (ماهنامه فرهنگی تاریخی شاهد یاران، شماره 10، صفحه 11، خاطره آیت الله امامی کاشانی)


بنی صدر: فقط نظر من محترم است!

بنی صدر سعی داشت نخست وزیر و کابینه اش از افرادی انتخاب شوند که تابع محض وی باشند، اما از سویی دیگر، مجلسی که اکثریت آن را نیروهای خط امامی و کاندیداهای حزب جمهوری تشکیل می داد، مانع از این امر می شد. وی یک روز قبل از مرحله نهایی انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی، شرط لازم نخست وزیر و کابینه آینده را چنین بیان نمود: «کسی که به عنوان نخست وزیر انتخاب می شود باید مورد تأیید امام، من و مجلس باشد. دولت جدید باید ائتلاف استعدادها باشد نه گروه ها» (کیهان، 20/2/59)

اما او چندی بعد در عمل نشان داد که فقط نظر خودش را صحیح و محترم می داند و نظرات امام و مجلس را نه تنها محترم نمی شمارد بلکه دقیقاً در جهت عکس آن ها عمل می نماید. وی  با بیان «ائتلاف استعدادها نه گروه ها»، سعی داشت تا اذهان را برای آغاز یک جنگ به تمام معنا با نیروهای خط امام و در رأس آن ها حزب جمهوری اسلامی آماده نماید و به مرور با ایجاد فضایی غبارآلود در عرصه مدیریتی کشور، یکّه تاز این میدان گردد.


نیروهای خط امام و پافشاری بر اصول

اما موضع طرف مقابل وی کاملاً شفاف و منطقی بود. شهید بهشتی در همان ایام این زمینه گفته بود: «این روزها خیلی ها می خواهند همه کاسه و کوزه ها را بر سر حزب جمهوری اسلامی بشکنند، البته با قصد قربت نیز این کارها را می کنند، در صورتی که حزب جمهوری اسلامی از ابتدا آمد با صراحت نظر خودش را به رئیس جمهور و نمایندگان مجلس و خطاب به مردم گفت. آنچه برای ما مهم است، این است که نخست وزیر و وزرا باید مسلمان و متعهد و جوان و پر تحرک و انقلابی و هماهنگ باشند. حزب خواهان هیچگونه قدرتی نیست، ولی با پافشاری تمام و با تمام وجود روی معیارها ایستادگی خواهد کرد.» (همان، 14/5/59)

بنی صدر که این ایستادگی را در ماجرای مورد قبول واقع نشدن نخست وزیرهای پیشنهادی اش به مجلس کاملاً تجربه می کرد، در همان روز چنین واکنش نشان داد و سعی کرد با سخنانی که تکبر از آن می چکید، توپ را به میدان حریف پرتاب کند: «در برابر گروهی که در مقابل حکومت اسلامی می ایستند هیچ راهی جز قاطعیت و هیچ مددکاری جز شما مردم نداریم. امروز کسانی که بویی از مکتب نبرده اند و مقابل منتخب مردم (یعنی بنی صدر) که عمر خویش را در مطالعه مکتب گذرانده و کوشیده تا نظام پراکنده شده اسلام را جمع بیاورد ایستاده اند. حکومت طلبان و انحصارگرایان و آن ها که گمان می کنند حق دارند و یا می توانند از ناآگاهی مردم استفاده و مکتب را چماقی کنند باید بدانند که چماق اسلام کار و کوشش مؤمن است.» (همان)


تشکیل هیئت تعیین نخست وزیر و انتخاب شهید رجایی

اما بالاخره پس از گذشت حدود سه ماه کشمکش در مورد انتخاب نخست وزیر، و درحالیکه بنی صدر مطمئن شده بود به دلیل همان ایستادگی نیروهای خط امام بر سر اصول، نمی تواند گزینه های مورد نظرش (کسانی چون احمد سلامتیان) را به نخست وزیری برساند و از طرف دیگر هم روشن شده بود جوسازی های تبلیغاتی اش هم سلاح بُرّنده ای نیست، پیشنهاد تشکیل هیئتی مرکّب از نمایندگان امام ، رئیس جمهور و مجلس را داد تا صلاحیت 14 نامزد مطرح را بررسی نموده و سپس یک نفر را به او جهت معرفی به مجلس به عنوان نخست وزیر پیشنهادی تعیین نمایند. آیت الله امامی کاشانی که از اعضای آن هیئت بود، در این زمینه می گوید: «سه نفر از طرف مجلس و دو نفر از سوی بنی صدر در حضور او جلسه ای را تشکیل دادیم و گفتیم به اعتقاد ما آقای رجایی گزینه صحیحی است چون سوابق او را می دانیم و مردم هم او را می شناسند و آدمی است جدّسی و متعهد و ما او را برای این کار مناسب می دانیم. البته در مجلس هم عده ای بودند که یا طرفدار شرق بودند و یا به غرب گرایش داشتند و با بنی صدر همفکر بودند. آنها آقای رجایی را قبول نداشتند. بنی صدر هم با ایشان [شهید رجایی] مخالف بود و می گفت انسان خشک سری است، ولی اگر در مجلس رأی بیاورد، حرفی ندارم. باز تشکیل جلسه غیر علنی دادیم و آقای رجایی مطرح شد و رأی بسیار بالایی آورد. بعد گفتیم که جلسه ای با حضور خود آقای رجایی داشته باشیم بلکه بنی صدر نرم شود. آقای رجایی قبول کرد و ما موضوع را با رئیس جمهور مطرح کردیم. در جلسه ای که گذاشتیم، پوشه ای را آوردند و جلوی بنی صدر گذاشتند و او گفت: ”اینجا گزارشی است که در آن آمده است آقای رجایی در یک جلسه افطار گفته است که می خواهد نخست وزیر شود و با من مخالف است.“ آقای رجایی گفت که دو بار افطار دعوت داشته. یکی در شمیران و یکی هم در حرم حضرت عبدالعظیم و تمام افرادی را هم که در آن جلسات بودند می شناسد و می تواند احضارشان کند تا اثبات کنند که این گزارش، غلط است. بنی صدر بر حرف خود پافشاری می کرد و آقای رجایی اصرار داشت که فردا بیایند و شهادت بدهند. نهایتاً آقای رجایی گفت: ”برادر جان! اختلاف ما بر سر این امور نیست. اختلاف ما در این است که من و شما دو جور طرز فکر داریم.“ در هر حال بنی صدر نمی خواست زیر بار نخست وزیری آقای رجایی برود. بالاخره بعد از بحث های بسیار، در جلسه سوم گفت قبول می کنم. من گفتم: ”به شرط آن که بحث و سر و صدا نکنی.“ و او پذیرفت، ولی در اولین سخنرانی خود، علیه آقای رجایی حرف زد. به او گفتم، ”مگر قرار نبود از این گونه حرف ها نباشد؟“ و باز بحث پیش آمد.» (ماهنامه شاهد یاران، شماره 10، صفحه 10)


کج رفتاری بنی صدر و مدارای شهید رجایی

اما این تازه آغاز ماجرا بود چرا که بنی صدر به جای تصمیم به همکاری و شروع خدمت به کشور، بر آن شد تا از هر فرصتی استفاده نماید تا در امور نخست وزیری که از طریق پیشنهاد خودش انتخاب شده بود، کارشکنی کند. اصولاً در رفتار بنی صدر این مطلب زیاد وجود داشت که پیشنهاد کاری را می داد و بعد که نتیجه آن پیشنهاد مطابق میلش نمی شد، نتیجه را نمی پذیرفت، گویی اساساً پذیرفتن قاعده بازی برای بنی صدر، آنجا که به نفعش نبود، هیچ معنایی نداشت. او ناراحتی اش را از این انتخاب به هر شکل ممکن و علناً نشان می داد. آیت الله امامی کاشانی در این باره هم گفته است: «یک شب در جلسه ای در حضور آقای موسوی اردبیلی و آقای هاشمی رفسنجانی، باز این گونه مسائل مطرح شد. آقای رجایی هم حضور داشت و گفت: ”به اتاق که وارد می شوم، آقای بنی صدر بی اعتنایی می کند. حرف می زنم، بد و بیراه می گوید. سخنرانی می کند و از من بد می گوید . در چنین شرایطی چگونه می توانم انجام وظیفه کنم؟ رئیس جمهور ابداً حرمتی برای من قائل نیست.“ حرف های او که تمام شد، بنی صدر با نهایت جسارت گفت، ”چون شما نالایق هستید.“ آقای رجایی گفت، ”مشکل من و شما این است که خطمان از هم جداست.“ صبر و متانت او از روح بلندش نشات می گرفت. ...  در جریان برخورد با آقای رجایی فهمیدم که او [بنی صدر] چه موجود خودخواهی بود و اصلاً فکر کسی را قبول نداشت و کسی را به حساب نمی آورد. اگر آقای رجایی تسلیم اوامر بنی صدر می شد، از نظر بنی صدر نه تنها خشک سر نبود که سر خیسی هم پیدا می کرد. بنی صدر کسانی را برای نخست وزیری پیشنهاد کرد که توان اداره یک دفتر و اتاق را هم نداشتند و تنها صفت بارزشان اطاعت محض از او بود. او یک مشت ”بله قربانگو“ می خواست و فرهنگ شاه را که داشت از خاطره ها می رفت به یاد ما می آورد و البته آدم قاطع و متعهدی چون آقای رجایی را نمی توانست تحمل کند.» (همان)


بداخلاقی بنی صدر و کارشکنی در تشکیل کابینه

شهید رجایی که خودش را از ابتدا «مقلّد امام، فرزند مجلس و برادر رئیس جمهور» (جمهوری اسلامی، 19/5/59) معرفی کرده بود، تمام تلاشش را جهت رفع این اختلافات می نمود، اما بنی صدر که همچنان به رفتار متکبرانه خویش ادامه می داد، به بهانه های واهی به بد اخلاقی های سیاسی می پرداخت که یکی از آن ها عدم همکاری در تشکیل کابینه بود.

آیت الله امامی کاشانی جلسه ای را که برای حل اختلاف در مورد انتخاب وزرا تشکیل شده بود، چنین به یاد می آورد: «آن شب تا پاسی از نیمه شب درباره وزرا بحث شد. از بنی صدر پرسیدیم این چه رفتاری است که با آقای رجایی می کند؟ گفت: ”چون او نخست وزیر شرعی و قانونی نیست.“ پرسیدیم: ”چرا نیست؟“ گفت: ”چون دلم با او نیست.“ گفتیم: ”دلیل نمی شود که چون دل شما با او نیست، پس انتخابش شرعی و قانونی نیست.“ در هر حال با او بحث کردیم و دلیل و برهان آوردیم. او جواب حرف های ما را نداد، اما راضی هم نشد و نهایتاً هم گفت که آقای رجایی را برای اداره مملکت مناسب نمی داند. آن جلسه تمام شد، ولی دو روز بعد دوباره آنها حرفشان شد. آقای رجایی در نخست وزیری مستقر شده بود و واقعاً کار می کرد و به خاطر انقلاب و اسلام و مردم، تحقیرهای بنی صدر و حرف های زشت او را تحمل می کرد و دم نمی زد.» (ماهنامه شاهد یاران، شماره 10، صفحه 11)

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 فروردین1389 توسط مصطفی خوشبختیان |

 

غربی‌ها با سه کلیدواژه‌ی آزادی، دموکراسی، و حقوق بشر افکار عمومی را اداره می‌کردند. شرقی‌ها با دو کلیدواژه‌ی مبارزه‌ی پرولتاریا با امپریالیسم و برابری. امام پنج کلیدواژه‌ی قرآنی را در مقابل آن پنج کلیدواژه قرار دادند.

اصل «امامت‌محوری» مهم‌ترین کلیدواژه بود. سیستم امت-امامت حرف جهانشمول اسلامی بود که در عرصه‌ی سیاست احیا شد.

ده سال هر کاری کردیم، یک رسانه‌ی غربی پیدا شود که بگوید «امام خمینی»، نشد! همه می‌گفتند «آیت‌الله خمینی».

سال 59 به یکی از اساتید یهودی آلمان گفتم «استاد! چرا رسانه‌های شما نمی‌گویند امام خمینی؟». خنده‌ای کرد و گفت «آخر ما بعضی چیزها را متوجه شدیم!». کیف‌اش را باز کرد و یک کتاب درآورد. ترجمه‌ی آلمانی کتاب «ولایت فقیه» امام بود. گفت «آقای خمینی یک تئوری جهانی دارد. وقتی ما بگوییم "امام"، ایشان بین کشورهای دنیا شاخص می‌شود. چون کلمه‌ی "امام" قابل ترجمه نیست. ولی وقتی بگوییم "رهبر"، این کلمه در فرهنگ غرب بار منفی دارد. دیگر ما ایشان را کنار استالین و موسیلینی و هیتلر قرار می‌دهیم. کلمه‌ی "رهبر" به نفع ما و کلمه‌ی "امام" به نفع آقای خمینی است. از طرف دیگر اگر ایشان یک جایگاه دینی دارد، ما به ایشان می‌گوییم "آیت‌الله"، اما "امام" یک بار معنوی دارد! از طرفی ایشان آن طور می‌شود امام امت اسلامی که مسلمان‌های دنیا را دور خودش جمع بکند!». با این صراحت این را به من گفت.

یک رسانه‌ی غربی یا شرقی را پیدا نمی‌کنید که گفته باشد «امام خمینی». آن موقع ما امتحان کردیم رسانه‌های غربی آیا می‌پذیرند ما یک آگهی بدهیم به نام «امام خمینی»؟ می‌خواستیم 60،000 مارک بدهیم که یک آگهی چاپ کنند، قبول نکردند!

شهریور 58 که در مجلس خبرگان قانون اساسی شهید بهشتی کلمه‌ی امامت را در قانون اساسی گذاشت، ریاست آن مجلس با آقای منتظری بود. امام خمینی گفت شما نمی‌توانی مجلس را اداره کنی، برو کنار، آقای بهشتی اداره کند. وقتی شهید بهشتی آمد اصل پنجم را مطرح کند که ولی فقیه نائب امام زمان و امام امت اسلامی است، کشور ریخت به هم. بازرگان اعلام استعفای دسته‌جمعی دولت را کرد. امیرانتظام اعلام کرد که مجلس خبرگان قانون اساسی باید منحل شود. سر یک کلمه کشور ریخت به هم!

امامت‌محوری، امّت‌گرایی، عدالت‌گستری، و دوقطبی مستکبرین-مستضعفین اساس تئوری امام خمینی بود.

امام خمینی از دنیا رفتند. آقای هاشمی رفسنجانی آمدند پنج روز بعد از رحلت امام خمینی در دومین خطبه‌ی اولین نمازجمعه‌ی بعد از رحلت امام، راجع به ولایت فقیه دو جمله گفتند. یک : «ما نمی‌خواهیم بعد از رحلت امام خمینی به جانشی ایشان "امام" بگوییم». این همه دعوا داشتیم با شرق و غرب؛ امام حاضر شد شهید بهشتی را قربانی کند برای این کلمه؛ قانون اساسی پنج بار روی امامت ولی فقیه تأکید کرده، امام این را از سال 48 مطرح کرده، شما می‌گویی نمی‌خواهیم؟ به اسم اعزاز امام خمینی گفتند به جانشین‌اش نمی‌گوییم امام! انگار یکی به شما بگوید من چون خیلی شما را دوست دارم، افکار شما را می‌خواهم با شما دفن کنم! جمله‌ی دوم‌شان این بود : «خبرگان مرجع تعیین نکرده است». یعنی جانشین امام خمینی نه مرجع است و نه امام.

وقتی ایشان جای «امام» گذاشت «رهبر»، «امّت» شد «ملّت». یعنی عملاً سیستم ملت-رهبر انگلیسی‌ها را پذیرفتیم و سیستم امت-امامت امام خمینی را کنار گذاشتیم. وقتی «امّت» شد «ملّت»، عناصر امّت یعنی «خواهران و برادران قرآنی» -که وظایفی مثل امر به معروف و نهی از منکر نسبت به هم دارند-، تبدیل شدند به عناصر ملت یعنی «شهروند» و « هموطن».

اما کلمه‌ی سوم یعنی «عدالت»؛ مقدس‌ترین کلمه‌ای که آقای هاشمی در دوران ریاست‌جمهوری‌شان ابداع و به تحمیل کردند به نظام اسلامی، کلمه‌ی «توسعه» بود. فرق عدالت و توسعه این بود که «عدالت» را خدا و پیغمبر (ص) و علی مرتضی (ع) تعریف می‌کنند، اما «توسعه» را صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی و صهیونیست‌های عالَم.

در عرصه‌ی بین‌الملل هم دو کلیدواژه‌ی قرآنی «مستکبرین» و «مستضعفین» را ایشان اصلاح کردند و گفتند «مستکبرین» فحش و توهین‌آمیز است! به جایش بگوییم «قدرت‌های جهانی»! خب وقتی گفتی «مستکبرین» باید با آن‌ها «مبارزه» کنی، اما وقتی گفتی «قدرت‌های جهانی» باید با آن‌ها «تعامل» کنی. «مستضعفین» را هم کردند «قشر آسیب‌پذیر»؛ یعنی آدم‌های بی‌عرضه‌ای که خودشان پذیرای آسیب‌اند!

پنج کلیدواژه‌ی قرآنی امام خمینی که اساس گفتمان نهضت اسلامی بود، توسط ایشان تغییر پیدا کرد به همان کلیدواژه‌هایی که دشمنان می‌خواستند.

تا موقعی که کلیدواژه‌های قرآنی امام خمینی –که رأس آن‌ها امام بودن ولی فقیه است- احیا نشود، هر کاری که بکنیم، وصله‌پینه کردن است.

شما هر لعنی که به ...... بکنید، این قدر جگر دشمنان نمی‌سوزد که بگویید «امام خامنه‌ای».

مشکلی که هست هم این است که همه می‌گویند «دیگران بگویند ما هم می‌گوییم!». اصولگراها می‌گویند صداوسیما شروع کند، ما هم می‌گوییم! صداوسیما می‌گوید ما که از روحانیون نمی‌توانیم جلو بیفتیم! روحانیون می‌گویند تا مدیران ارشد نظام خودشان نگویند که ما نمی‌توانیم جلوی مردم بگوییم! مدیران ارشد می‌گویند وقتی جوانان انقلابی هم نمی‌گویند، ما بگوییم و هزینه بدهیم؟! و...

بعضی هم می‌گویند نگوییم چون قبلاً کسی (حشمت‌الله طبرزدی) این کار را کرده و سابقه‌ی خوبی ندارد این کار در ذهن مردم! خب خوب‌ها باید پرچمدار این کار شوند که این کار به اسم آن‌ها ثبت شود و آن سابقه پاک شود.

آیت‌الله سید محمدباقر حکیم پا می‌شود می‌رود نجف. از آن‌جا نامه می‌نویسد به «حضرت آیت‌الله العظمی امام خامنه‌ای». یک هفته بعد شهیدش می‌کنند. آن مرد بزرگ می‌فهمد که باید از آن‌جا پیغام دهد «امام خامنه‌ای». سید حسن نصرالله می‌فهمد در سخت‌ترین شرایطی که دارد، باید بگوید امام خامنه‌ای! ما اینجا نشسته‌ایم و نمی‌گوییم!

اگر نعمت خدا را قدر ندانیم، می‌فرماید «انّ عذابی لشدید». روز قیامت هم آن‌جا ندا داده می‌شود که «وقفوهم انّهم مسئولون، ما لکم لا تناصَرون». هی حرف را انداختند از این طرف به آن طرف.

 

منبع:وبلاگ خاكریزیسم

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 فروردین1389 توسط مصطفی خوشبختیان |
مقتدر مظلوم" توصیفی است که با دوران امیرالمومنین(ع) مطابقت داده می شود. توصیفی که شاید طی ماههای اخیر نیز رواج پیدا کرد و خواه نا خواه از ناگفته ماندن بسیاری از واقعیت ها حکایت داشت. آنچه در پی می آید خاطرات حجت‌الاسلام و المسلمین محمدباقر فرزانه رئیس دانشگاه علوم اسلامی رضوی و امام جمعه موقت مشهد مقدس است از رهبر انقلاب. او از ابعاد شخصیتیایشان می گوید و از سرکشی های ایشان در مشهد و بم به مردم:

 

1. خودساختگی

در فضل ایشان، همین بس که در حوزه‌ی علمیه مشهد، کسی نمی‌توانست در فضل ایشان به معنای متعارف تردید کند. خودساخته بودن رهبر معظم انقلاب هم در لحظه‌لحظه رفتار و عملشان مشاهده می‌شد.

در برنامه‌ای هم که ایشان برای طلبه‌ها تنظیم کرده بودند این بود که طلبه‌ها اول نزد استادی بروند و آموزش اخلاقی ببینند. ایشان برای هر امری، دلیلی داشتند و نسبت به آموزش اخلاقی می‌گفتند: "همه شما بچه روستا هستید. بچه‌های روستا ضمن این‌که از استعداد و سلامت و اعصاب آرام و خوبی برخوردار هستند، کوله‌باری از محرومیت به همراه دارند. وقتی چنین افرادی به حوزه وارد می‌شوند، اگر تحصیل کنند و به لحاظ علمی به مقامی برسند و قدرتی پیدا کنند اگر آموزش اخلاقی ندیده و خود را نساخته باشند، آن محرومیت‌‌ها به عقده تبدیل می‌شود. تنها چیزی که می‌تواند آن محرومیت‌ها را تبدیل به عقده نکند، آموزش‌های اخلاقی است. کسی که این عقده‌‌ها در درونش حل نشود، وقتی به جایگاه و قدرتی برسد، شروع به عقده‌گشایی خواهد کرد." منشأ بعضی از رفتارها در گروهی از افراد بعد از انقلاب همین مسأله بوده است. پس طلبه باید در تمام شرایط، بر خودش مسلط باشد و در فراز و نشیب‌های زندگی تمرین تسلط بر خود داشته باشد؛ وگرنه روزی چراغ قرمزش روشن خواهد شد.


 

2. توان سیاسی و دشمن‌شناسی

آگاهی و درک و فهم سیاسی ایشان در حدی بود که همه به درک بالای ایشان از مسائل معترف بودند. دشمن‌شناسی دقیق ایشان بسیار مورد توجه بود. دشمن‌شناسی یک هنر است و کسی به طور طبیعی دشمن‌شناس نخواهد شد. حتی اگر کسی دروس حوزه را تا حد اعلا تحصیل کند، لزوماً دشمن‌شناس نیست. دشمن‌شناسی، احتیاج به آگاهی و تیزهوشی نسبت به مسائل پیرامون دارد.

سال 49 رهبر معظم انقلاب در منزل شهید موسوی قوچانی، برای جمع محدودی، بحثی داشتند. بعد از اتمام جلسه من به اتفاق ایشان بیرون آمدم؛ ایشان به من فرمودند: "سازمانی کشف شده است به نام مجاهدین خلق؛ از الآن بدانید که این افراد در اسلام‌شناسی و در معرفت دینی، مشکل دارند و در آینده نیز به خاطر همین مسأله با مشکلات عمده‌ای مواجه خواهند شد." آن زمان که هنوز کم‌تر کسی از وجود چنین سازمانی اطلاع داشت، رهبر معظم انقلاب با آگاهی کامل، دورنمای فعالیت‌های آن‌ها را می‌دانستند.

گروه‌های سیاسی که در ایران فعالیت می‌کنند، همه‌ی آن‌ها دارای شجره‌نامه‌ی کاملی نزد رهبر معظم انقلاب هستند. یعنی اگر کسی بخواهد کامل‌ترین قضاوت یا معرفت را نسبت به هر یک از گروه‌های سیاسی امروز و دیروز ایران داشته باشد، کسی جز رهبر معظم انقلاب نیست که می‌تواند بهترین تفسیر را از عملکرد و شاکله‌ی آن‌ها داشته باشند.

اگر انسان بینش سیاسی قوی نداشته باشد، دشمن‌شناس هم نخواهد بود و کسی که دشمن‌شناس نباشد خیلی زود فریب می‌خورد. نمونه‌ی آن هم در تاریخ موجود است. در طول تاریخ علمای بزرگی فریب نیروهای ستمگر و سیاست‌باز و قلاّبی هم‌دوره‌شان را خوردند. با همه‌ی تقوی و دانش و معرفتشان، چون دشمن‌شناس نبودند فریب خوردند. بنابراین باید متوجه بود که هرچه از عمر انقلاب بگذرد، مسأله‌ی دشمن‌‌شناسی، حساس‌تر و مهم‌تر خواهد شد. طلبه باید هنر دشمن‌شناسی را در خود تقویت کند. انسانی که دشمن‌شناس نیست، در حد قدرتی که داراست، می‌تواند به آسانی ملت را در تور دشمن بیندازد؛ بدون این‌که خودش متوجه باشد و چنین قصدی داشته باشد.

آمریکا نسبت به امام و شهید بهشتی نظر خاصی داشت. بعد از تسخیر لانه‌ی جاسوسی در ایران، کنگره‌ی آمریکا کارتر را احضار کرد و برخورد شدیدی با او نمود و گفت: ایرانی که دهه‌های متوالی در اختیار ما بوده، چگونه ما را شکست داد و تحقیر نمود؟ کارتر در جواب می‌گوید: اگر در ایران سه‌چیز نبود، من انقلاب ایران را شکست می‌دادم:

اول: شخص امام خمینی؛ چون من نمی‌توانم فکر ایشان را بخوانم و پیش‌بینی کنم برای فردا چه تصمیمی دارد. برای همین من همیشه باید در حالت دفاع باشم و هرگز نتوانستم در حال هجوم باشم. دوم: حزب جمهوری اسلامی؛ چون تا تصمیم بگیرد، مردم به خیابان‌ها می‌آیند. سوم: آقای بهشتی؛ چون این فرد را نتوانستم به هیچ شیوه‌ای فریب دهم. نه اهل معامله بود، نه اهل ترس بود و نه فریب می‌خورد.

از نظر کارتر، این‌ها عوامل شکست آمریکا از انقلاب اسلامی ایران بود که منشاء همه‌ی این‌ موفقیت‌ها هم هنر دشمن‌شناسی است. اصرار ما بر بالا رفتن آگاهی سیاسی طلبه، به این معنا نیست که ما از طلبه بخواهیم سیاست‌باز باشد، مطالعه نکند و یا درس نخواند. بلکه منظورمان هوشیاری و آگاهی طلبه از مسائل سیاسی است. چون اگر این‌گونه نباشد، فریب خواهد خورد. اگر آگاهی سیاسی بالا نباشد، نمی‌توانیم مردم را هدایت کنیم و به آن‌جایی که باید، برسانیم.

رهبر معظم انقلاب دارای این اوصاف بوده و هستند. به همین خاطر است که آمریکا را به لحاظ سیاسی در موضع دفاع نگاه داشته‌اند، نه در موضع هجوم. اگر ما در موضع دفاع بودیم، آمریکا با ما رفتار دیگری داشت. اما آمریکا مرتب در حال دفاع است و این مستقیماً مرتبط با شخص رهبر معظم انقلاب و نشأت گرفته از همان قدرت درک سیاسی و دشمن‌شناسی است.


 

3. احترام فوق‌العاده به مردم

از دیگر خصوصیات مهم رهبر معظم انقلاب، نگاه و برداشت ایشان از مردم بود. آقا نسبت به مردم نگاه دیگری داشتند. برای همین ایشان نیروی اصلی در روند انقلاب و پیروزی آن را مردم می‌بینند. ایشان همیشه به مردم احترام فوق‌العاده می‌گذاشتند و طوری رفتار می‌کردند که مردم جذب شوند، فرار نکنند، زده نشوند و...

ایشان همیشه می‌گفتند به مقدسات مردم، اهانت نکنید. مردم بعضی چیزها را چه به درست و چه به غلط مقدس می‌پندارند. کسی حق اهانت به آن مقدسات را ندارد، بلکه اگر می‌خواهند کاری انجام دهند باید فکر آن‌ها را روشن نمایید و به آن‌ها بفهمانید که آنچه مقدس می‌شمارید، مقدس نیست. باید مقدسات را با خصوصیات و ویژگی‌هایش به مردم شناساند، نه این‌که با مقدسات مردم مبارزه کرد.

به همین دلیل آیت‌الله خامنه‌ای بسیار به مردم کمک می‌کردند. به عنوان نمونه در سیل قوچان، زلزله‌ی طبس و زلزله‌ی کاخک گناباد، ایشان نسبت به کمک‌رسانی به مردم بسیار حساس بودند. با این‌که در تبعید به سر می‌بردند ولی دائماً در فکر مردم بودند.

وقتی ایشان در "چابهار" تبعید بودند، ما به اتفاق چند نفر از علما خدمت ایشان رسیدیم. بعد از مدتی صحبت و گفت‌وگو، ایشان فرمودند: "یک مسأله‌ای هست. این‌که من خیلی دوست دارم به مردم محروم این منطقه کمک کنم؛ اما پولی ندارم." ما هم پول جمع کردیم و خدمت ایشان فرستادیم و ایشان نیازهای مردم را تأمین می‌کردند. به تدریج مردم به ایشان گرایش پیدا نمودند. در همین حال سِیلی آمد و مردم خیلی صدمه دیدند. ایشان بلافاصله، یک ستاد کمک‌رسانی تشکیل دادند. همه نیروهایی که آقا را می‌شناختند و یا با ایشان مرتبط بودند، کمک‌ها را آوردند و در ستاد کمک‌رسانی ایشان متمرکز کردند. دستگاه شاه، یک مرتبه دید که هیچ‌کاره است و کسی به آن‌ها مراجعه نمی‌کند. ادارات خلوت شد و هر کسی هر کاری داشت، به ستاد مراجعه می‌کرد. کار دولت مختل شده بود. بعد این ماجرا ایشان را به مکانی دیگر تبعید کردند؛ چون مردم را به طرف خودشان جذب کرده بودند. ایشان الآن هم همین حالت را دارند. آقا مسؤولی است که در عین رهبری، بیشترین ارتباط را نسبت به هر کسی که فکر می‌کنید، با مردم دارد. گاهی به مشهد که می‌آیند، با یک وانت به محله‌های فقیر مشهد می‌روند و وارد خانه‌ی آن‌ها می‌‌شوند و از نزدیک با مردم صحبت می‌کنند.

در مسئله‌ی زلزله‌ی بم، ایشان به صورت ناشناس وارد منطقه شدند. حتی استاندار هم خبردار نشد. ایشان معتقد هستند که روحانی، برای رسالت خود در ارتباط با مردم مَثلش، مثل ماهی است و دریا. ماهی در دریا تولید می‌شود، در دریا رشد می‌کند و در دریا هم به کمال می‌‌رسد. روحانی از مردم تولید می‌شود، در میان مردم رشد می‌کند و در میان آ‌ن‌ها هم به کمال می‌رسد. ایشان به مسؤولان می‌گویند: "مردم را کم نبینید؛ مردم را کم نگیرید. اصلاً ارتباط با مردم عادی باید جزء برنامه زندگی‌تان باشد." موضوع کار ما مردم هستند. مگر ما غیر از مردم کار دیگری هم داریم؟ موضوع کار ما همان موضوع قرآن است. موضوع قرآن هم مردم است، "ناس" است، "انسان" است.


 

4. دریافتی متعالی از اسلام

از خصوصیات دیگر ایشان، برداشت و تفسیر عالی از اسلام بود. به این معنا که دین را به گونه‌ای جامع تفسیر می‌کردند که جز در قالب یک نظام اجتماعی و حکومتی شکل پیدا نمی‌کرد. اگر بگوییم که اسلام چیزی است در کنار زندگی، یک مسأله است و اگر بخواهیم بگوییم اسلام راهی است برای زندگی، مسأله دیگری است. اگر بگوییم اسلام چیزی است در کنار زندگی، نیاز به حکومت اسلامی نداریم. چون در هر حکومتی می‌توانیم دین‌دار زندگی کنیم؛ چه در آمریکا باشیم، چه در آلمان و چه در هر جای دیگری. اما اگر بگوییم دین راهی است برای زندگی، جز در یک حکومت اسلامی نمی‌‌شود زندگی کرد. جز با یک حکومت اسلامی نمی‌شود مسلمان زندگی کرد. دین راه زندگی است، یعنی همه‌ی کارهای من، همه‌ی فعالیت‌ها و تلاش‌های من، باید در یک راه باشد که آن راه دین است. این بینش از اسلام می‌گوید که دین باید حکومت داشته باشد. دین بدون حکومت نمی‌تواند دین باشد. اما اگر دین را این‌گونه تعریف کنیم که عبارت است از یک سلسله عقاید مخصوص در ذهن و یک سلسله مسائل اخلاقی و احکام مشخص، در هر جایی می‌توانیم دین‌دار زندگی کنیم. در آمریکا می‌‌توانیم معتقد به امامت علی‌بن‌ابی‌طالب باشیم و توحید و معاد و قیامت را قبول داشته باشیم. این‌گونه مسلمان بودن، فقط در زندگی شخصی و فردی نمود دارد و تأثیرگذار است. اما کدام پیامبر و یا امام، دین را این‌گونه تعریف کرده است؟! بلکه دین رابطه‌ی انسان را با انسان‌های دیگر تعیین می‌کند؛ وظیفه‌ی انسان را نسبت به سایر انسان‌ها مشخص می‌‌سازد. رابطه‌ی انسان را با طبیعت و جهان مادی معین می‌کند. اگر دین این‌گونه بود، دیگر نمی‌شود خارج از دین زندگی کرد.

پس اگر قرار باشد دین در همه‌ی کارها نمود داشته باشد، جز در یک نظام اجتماعی و حکومتی، نمی‌شود این کار را انجام داد. دین راه زندگی است، نه چیز دیگری در کنار زندگی. آنچه با پذیرفتن اصلِ "دین، راه زندگی است" مشخص می‌شود، تسلط کامل طلبه بر علوم حوزوی و آگاهی کامل از جهانی است که در آن زندگی می‌کند. به عبارتی ساده‌تر، اسلام را جز در قالب یک نظام اجتماعی و حکومتی نمی‌توان تعریف کرد. جز در این قالب، قابل تعریف نیست.


5. جذب همه‌ی اقشار جامعه

آیت‌الله خامنه‌ای با داشتن خصوصیات چهار‌گانه‌ای که گفته شد، محور همه‌ی کسانی شدند که می‌خواستند دین را بشناسند و اهل سیاست بودند؛ اهل دین و دیانت. ایشان مجموعه‌ای را جذب کرده بودند که در آن، هم سیاسی دیده می‌شد، هم مبارز، هم انسانی که طالب است اسلام را بشناسد و هم متدین بازاری و هم جوان دانشگاهی علاقمند به شناخت دین. همه‌ی این افراد در آن مجموعه حاضر می‌شدند و استفاده می‌کردند. درس تفسیر ایشان در تاریخ مشهد بی‌نظیر بود. جلسه‌ی تفسیر ایشان از 6 نفر شروع شد و روزی که تعطیل کردند، هفتصد هشتصد نفر طلبه‌ی جوان، دانشجو و قشر عظیمی پای درس تفسیر بودند. ایشان در جذب افراد، جامعیت جالبی داشتند. از همه‌ی گروه‌ها و اقشار پیرامون ایشان جمع می‌‌شدند. ایشان محور مبارزه و تغذیه‌ی اندیشه‌ی مبارزاتی اسلام در مشهد بودند.

رهبر معظم انقلاب همیشه سعی می‌کردند در متن مردم متدین باشند. برای همین مسجد را به عنوان یک مرکز ارتباطی با مردم، نماز جماعت خواندن، درس اخلاق و تفسیر گفتن، برمی‌گزیدند. چون مسجد بهترین مکان است برای اجتماع افراد متدینان. مرکز طبیعی ارتباط روحانی با مردم همین مساجد است.

 

6. گزینش و پرورش طلاب مستعد

از خصوصیات ممتاز دیگر ایشان، انتخاب و گزینش طلبه‌‌های مستعد و سالم و پرورش آن‌ها در جلسات خصوصی بود. ایشان معتقد بودند جلسات خصوصی که افراد کم‌تری حضور دارند، بهترین مکان برای ساختن و تربیت نیروهای توانمند، کارآمد و مؤثری است که در آینده بشود از آن‌ها استفاده نمود. افرادی که در این گروه‌ها و جلسات خصوصی پرورش می‌یافتند، دارای خصوصیات و حالات ویژه‌ای بودند. از جمله این‌که نسبت به هر مسأله‌ای، احساس مسؤولیت عمیقی پیدا می‌کردند و انسانی که احساس مسؤولیت کند، دیگر در مورد مسائلی که در اطرافش می‌گذرد، بی‌توجه نیست.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 اسفند1388 توسط مصطفی خوشبختیان |

نویسنده: اسدالله جمشیدى

تاریخچه حجاب در اسلام

برخى نویسندگان چنین اظهار نظر كرده‏اند كه پوشش اسلامى نتیجه تعامل فرهنگى بین اعراب و ایرانیان و رومیان است و در نتیجه، اسلام نسبت به چگونگى حضور زن در برابر نامحرم قانونى خاص ندارد و آن چه امروز به صورت دستورى شرعى درآمده، مستندى شرعى ندارد. این مقاله به تحقیق درباره صحت و سقم این نظر مى‏پردازد.

چـكیده

حجاب به معناى پوشاندن بدن زن در برابر نامحرم از احكام ضرورى دین اسلام است. در ادیان الهى دیگر از جمله آئین زرتشت، یهود و مسیحیت نیز این حكم با تفاوتهایى وجود دارد. در سرزمینى كه اسلام در آن ظهور كرد زنان با صورتى گشاده و گریبانى چاك در معابر آمد و شد مى كردند. برخى نویسندگان چنین اظهار نظر كرده اند كه پوشش اسلامى نتیجه تعامل فرهنگى بین اعراب و ایرانیان و رومیان است و در نتیجه، اسلام نسبت به چگونگى حضور زن در برابر نامحرم قانونى خاص ندارد و آن چه امروز به صورت دستورى شرعى در آمده، مستندى شرعى ندارد. این مقاله به تحقیق درباره صحت و سقم این نظر مى پردازد.

واژگان كلیدى: حجاب، تاریخ حجاب و پیشینه حجاب در اسلام.

مقدمه

صرف نظر از مباحثى چون ادله حجاب، محدوده حجاب اسلامى، فلسفه آن و مباحث دیگر، یكى از مباحث لازم در این باره، بررسى پیشینه این حكم است; به این معنا كه آیا اسلام خود قانون و دستور خاصى براى پوشش زنان در برابر مردان نامحرم ارائه داده است یا نه، رسم موجود بین بانوان مسلمان ریشه اى دیرینه دارد؟ ضرورت طرح این بحث از آن جا ناشى مى شود كه برخى مدعى شده اند: «ارتباط عرب با ایران از موجبات رواج حجاب در قلمرو اسلام شد»2 و معتقدند كه «حجاب رایج میان مسلمانان عادتى است كه از ایرانیان، پس از مسلمان شدنشان به سایر مسلمانان سرایت كرد». برخى دیگر نیز گفته اند: «حجاب از ملل غیر مسلمان روم و ایران به جهان اسلام وارد شده است».3 این مقاله در صدد كشف اثبات این مسئله است.

مفهوم شناسى

قبل از ورود به بحث لازم است معناى واژه حجاب و مقصود از حجاب بیان شود.

مفهوم لغوى حجاب

به گفته اهل لغت این واژه به صورت متعدى و به معناى در پرده قرار دادن به كار مى رود. ابن درید مى گوید: «حجبت الشىء. .. اذا سترته، و الحجاب: السِّتر...، احتجبت الشمس فى السحاب اذا تستترت فیه.4 حجاب، پوششى است كه روى شىء را فرا مى گیرد و حجاب یعنى پرده...، زمانى كه خورشید در ابر فرو مى رود عرب مى گوید: احتجبت الشمس فى السحاب». فیومى این واژه را چنین توضیح مى دهد:

حجب فعلى متعدى است و به معناى مانع شدن به كار مى رود. به پرده، حجاب مى گویند، زیرا مانع از دیدن است، و به دربان، حاجب گفته مى شود، زیرا وى مانع از ورود افراد است. این واژه در اصل بر موانع جسمانى اطلاق مى گردد، ولى برخى مواقع به موانع معنوى نیز حجاب گفته مى شود.5

از گفتار اهل لغت مى توان نتیجه گرفت كه در زبان عرب، حجاب به پوششى گفته مى شود كه مانع از دیدن شیئى پوشانده شده مى شود. شهید مطهرى نتیجه تحقیقات لغوى خود را درباره این واژه، چنین بیان مى كند:

كلمه حجاب هم به معنى پوشیدن است و هم به معنى پرده و حاجب، بیشتر استعمالش به معنى پرده است. این كلمه از آن جهت مفهوم پوشش مى دهد كه پرده وسیله پوشش است و شاید بتوان گفت كه به حسب اصل لغت هر پوشش حجاب نیست; آن پوشش حجاب نامیده مى شود كه از طریق پشت پرده واقع شدن صورت گیرد.6

این واژه در قرآن و حدیث نیز با عنایت به همین معناى لغوى به كار رفته و معناى خاصى پیدا نكرده است.7 شهید مطهرى مى فرماید:

در قرآن كریم در داستان سلیمان غروب خورشید را این طور توصیف مى كند: «حتى توارت بالحجاب» یعنى تا آن وقتى كه خورشید در پشت پرده مخفى شد. تعبیر حجاب با همین معنا در آیه 51 سوره شورى و نیز در آیه 53 سوره احزاب به كار برده شده است... . در دستورى كه امیر المومنین(علیه السلام) به مالك اشتر نوشته است مى فرماید: «فلا تطولن احتجابك عن رعیتك» یعنى در میان مردم باش كمتر خود را در اندرون خانه از مردم پنهان كن. حاجب و دربان تو را از مردم جدا نكند بلكه خودت را در معرض ملاقات و تماس مردم قرار ده.8

مفهوم اصطلاحى حجاب

حجاب در علومى چون عرفان و طب و شاید دیگر علوم، اصطلاح خاصى دارد9اما در مسئله مورد بحث این نوشتار كه مسئله اى فقهى است داراى معناى خاصى نیست. این واژه در فقه در معناى لغوى خود كه همان پرده حائل میان دو چیز باشد به كار رفته و معناى جدیدى براى آن ایجاد نشده بود. در دوران متأخر این واژه معناى اصطلاحى خاصى پیدا كرده و به پوشش خاص زنان اطلاق شده است. شهید مطهرى در این باره مى فرماید:

استعمال كلمه حجاب در مورد پوشش زن اصطلاح نسبتاً جدیدى است. در قدیم و مخصوصاً در اصطلاح فقها كلمه ستر كه به معنى پوشش است به كار مى رفته است. فقها چه در كتاب الصلوة10 و چه در كتاب النكاح11 كه متعرض این مطلب شده اند كلمه ستر را به كار برده اند نه كلمه حجاب را. بهتر این بود كه این كلمه عوض نمى شد و ما همیشه همان كلمه پوشش را به كار مى بردیم، زیرا چنان كه گفتیم معنى شایع لغت حجاب، پرده است و اگر در مورد پوشش به كار برده مى شود به اعتبار پشت پرده واقع شدن زن است و همین امر موجب شده كه عده زیادى گمان كنند كه اسلام خواسته است زن همیشه پشت پرده و در خانه محبوس باشد و بیرون نرود. پوشش زن در اسلام این است كه زن در معاشرت خود با مردان بدن خود را بپوشاند و به جلوه گرى و خود نمایى نپردازد. آیات مربوطه همین معنى را ذكر مى كند و فتواى فقها هم مؤید همین مطلب است... در آیات مربوطه، لغت حجاب به كار نرفته است. آیاتى كه در این باره هست چه در سوره مباركه نور و چه در سوره مباركه احزاب حدود پوشش و تماس هاى زن و مرد را ذكر كرده است بدون آن كه كلمه حجاب را به كار برده باشد. آیه اى كه در آن كلمه حجاب به كار رفته است مربوط است به زنان پیغمبر اسلام.12

معناى اصطلاحى جدید این واژه، عبارت است از پوششى كه زن در برابر نامحرمان باید استفاده كند و از جلوه گرى و خود نمایى بپرهیزد. در این نوشتار نیز همین معناى اصطلاحى مورد نظر است، نه پرده نشینى زنان. تردیدى نیست كه حجاب در این اندازه یكى از احكام مشترك ادیان ابراهیمى13 و از احكام ضرورى اسلام بوده و همه طوایف اسلامى بر آن اتفاق نظر دارند.

حجاب در ایران و روم باستان

در كتاب تاریخ تمدن مى خوانیم:

پس از داریوش مقام زن خصوصاً در طبقه ثروتمندان تنزل پیدا كرد. زنان فقیر چون براى كار كردن ناچار از آمد و شد در میان مردم بودند آزادى خود را حفظ كردند، ولى در مورد زنان دیگر گوشه نشینى زمان حیض كه بر ایشان واجب بود رفته رفته امتداد پیدا كرد و سراسر زندگى اجتماعى شان را فرا گرفت... . زنان طبقات بالاى اجتماع جرأت آن را نداشتند كه جز در تخت روان روپوش دار از خانه بیرون بیایند و هرگز به آنان اجازه داده نمى شد كه آشكارا با مردان آمیزش كنند. زنان شوهر دار حق نداشتند هیچ مردى را و لو پدر یا برادرشان باشد ببینند در نقشهایى كه از ایران باستان بر جاى مانده هیچ صورت زن دیده نمى شود و نامى از ایشان به نظر نمى رسد.14

شهید مطهرى از سخنان جواهر لعل نهرو چنین استنباط مى كند كه او معتقد است كه «رومیان نیز (شاید تحت تأثیر قوم یهود) حجاب داشته اند و رسم حرم سرادارى نیز از روم و ایران به دربار خلفاى اسلامى راه یافت».15

پوشش زنان عرب قبل از اسلام

شواهد متعددى از قرآن حاكى از این نكته است كه در جامعه عرب قبل از اسلام زنان براى حضور در اجتماع از پوشش مناسب و مطلوبى برخوردار نبودند. به همین دلیل همسران پیامبر ـ صلوات اللّه و سلامه علیه و آله ـ از متابعت آن الگو منع مى شوند:

یا نِسَاء النَّبِى لَسْتُنَّ كَأَحَد مِّنَ النِّسَاء إِنِ اتَّقَیتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیطْمَعَ الَّذِى فِى قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلًا مَّعْرُوفًا* وَقَرْنَ فِى بُیوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیةِ الْأُولَى; اى همسران پیامبر شما مانند هیچ یك از زنان [دیگر ]نیستید اگر سر پروا دارید پس به ناز سخن مگویید تا آن كه در دلش بیمارى است طمع ورزد و گفتارى شایسته گویید. و در خانه هایتان قرار گیرید و مانند روزگار جاهلیت قدیم زینت هاى خود را آشكار مكنید.16

دستورهاى اصلاحى اسلام نسبت به پوشش زنان نیز حاكى از برخى نقص ها و كاستى ها در پوشش زنان آن دوره و فاصله آن با پوشش مورد سفارش اسلام است:

 یا أَیهَا النَّبِى قُل لِّأَزْوَاجِكَ وَبَنَاتِكَ وَنِسَاء الْمُؤْمِنِینَ یدْنِینَ عَلَیهِنَّ مِن جَلَابِیبِهِنَّ ذَلِكَ أَدْنَى أَن یعْرَفْنَ فَلَا یؤْذَینَ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِیمًا;17 اى پیامبر به زنان و دخترانت و به زنان مؤمنان بگو پوشش هاى خود را بر خود فروتر گیرند این براى آن كه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند [به احتیاط] نزدیك تر است و خدا آمرزنده مهربان است.18 همین نكته، از آیات سوره نور نیز كه درباره آن ها بحث خواهد شد، فهمیده مى شود. شأن نزول آیه 30 سوره نور اشاره اى به كیفیت پوشش قبل از دستور حجاب دارد. در این شأن نزول آمده است «كان النسا یتقنعن خلف آذانهن; زنان دنباله مقنعه خود را به پشت گوش هاى خود مى انداختند» بنا بر این، گلو و بنا گوش آن ها هویدا بود. تاریخ پژوهان نیز این نكته را كه زنان جزیرة العرب از حجاب مناسبى برخوردار نبودند، تأیید مى كنند.19

اكنون سخن در این است كه این وضعیت به دنبال وضع قانون اسلامى مبنى بر ضرورت حجاب بر هم خورد.

حجاب در قرآن

مسئله حجاب در دو سوره از سوره هاى قرآن مطرح شده است. ابتدا این نكته به طور اجمال در سوره احزاب آیه 59 مطرح شده20، و سپس با تفصیل بیشتر در سوره نور آمده است:

و َقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ یغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَیحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلَا یبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْیضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُیوبِهِنَّ وَلَا یبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِى إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِى أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَیمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِینَ غَیرِ أُوْلِى الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِینَ لَمْ یظْهَرُوا عَلَى عَوْرَاتِ النِّسَاء وَلَا یضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِیعْلَمَ مَا یخْفِینَ مِن زِینَتِهِنَّ وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِیعًا أَیهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ; و به زنان با ایمان بگو دیدگان خود را [از هر نامحرمى] فرو بندند و پاكدامنى ورزند و زیورهاى خود را آشكار نگردانند مگر آن چه طبعاً از آن پیداست، و باید روسرى خود را بر گردن خویش [فرو] اندازند و زیورهایشان را جز براى شوهرانشان یا پدرانشان یا پدران شوهرانشان یا پسرانشان یا پسران شوهرانشان یا برادرانشان یا پسران برادرانشان یا پسران خواهرانشان یا زنان [همكیش] خود یا كنیزانشان یا خدمت كاران مرد كه [از زن ]بى نیازند یا كودكانى كه بر عورت هاى زنان وقوف حاصل نكرده اند آشكار نكنند و پاهاى خود را [به گونه اى به زمین ]نكوبند تا آنچه از زینت شان نهفته مى دارند معلوم گردد. اى مؤمنان!همگى [از مرد و زن ]به درگاه خدا توبه كنید امید كه رستگار شوید. وَ الْقَوَاعِدُ مِنَ النِّسَاء اللَّاتِى لَا یرْجُونَ نِكَاحًا فَلَیسَ عَلَیهِنَّ جُنَاحٌ أَن یضَعْنَ ثِیابَهُنَّ غَیرَ مُتَبَرِّجَات بِزِینَة وَ أَن یسْتَعْفِفْنَ خَیرٌ لَّهُنَّ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ; و بر زنان از كار افتاده اى كه [دیگر ]امید زناشویى ندارند گناهى نیست كه پوشش خود را كنار نهند [به شرطى كه] زینتى را آشكار نكنند، و عفت ورزیدن براى آن ها بهتر است و خدا شنواى داناست.

در شأن نزول آیه 30 سوره نور « قل للمؤمنین یغضوا من أبصارهم ویحفظوا فروجهم...» جناب كلینى به سند خویش از سعد اسكاف نقل مى كند كه امام باقر(علیه السلام)فرمود:

جوانى از جماعت انصار در شهر مدینه با زنى روبه رو شد. در آن زمان زنان پوشش سر خود را پشت گوش هاى خود مى انداختند [در نتیجه، بنا گوش و گردن ایشان هویدا بود. ]وقتى زن از كنار وى گذشت جوان سر را به عقب برگرداند و هم چنان كه راه مى رفت وى را نظاره مى كرد و وارد كوچه اى شد و در حالى كه به پشت سر خود نگاه مى كرد به راه خود ادامه داد كه صورتش به استخوان یا تكه شیشه اى كه از دیوار بیرون زده بود برخورد كرد و شكست. وقتى آن زن از نظرش محو شد نگاه كرد و دید كه بدن و لباسش خونین شد. [به خود آمد] و گفت: به خدا سوگند خدمت رسول خدا مى رسم و او را از این مسئله خبر دار مى كنم. پس خدمت رسول خدا شرفیاب شد. پیامبر از حال وى جویا شد و او جریان را به اطلاع آن جناب رساند. پس جبرئیل نازل شد و این آیه را آورد: قل للمؤمنین یغضّوا من أبصارهم ویحفظوا فروجهم ذلك أزكى لهم إنّ الله خبیرٌ بما یصنعون.21

سیوطى نیز این شأن نزول را به نقل از ابن مردویه از امام على(علیه السلام)نقل كرده است.22 از این شأن نزول مى توان استنباط كرد كه اولین آیاتى كه در تشریع حجاب و بیان محدوده نظر نازل شده، همین آیات سوره نور است.

گزارش هاى تاریخى حاكى از آن است كه مسلمانان بعد از نزول این آیات، رویه متفاوتى را پیش گرفتند و با شنیدن این آیات به ضرورت ایجاد تغییرات و دگرگونى هایى در چگونگى پوشش زنان پى بردند و به همین دلیل بعد از نزول این آیات، زنان با پوشش هاى متفاوتى در اجتماع حاضر مى شدند. مثلا طبرى (244ـ310 ق) در تفسیر خود آورده است:

عن عائشه زوج النبى(صلى الله علیه وآله) انّها قالت یرحم الله النساء المهاجرات الاول لما انزل الله«ولیضربنّ بخمرهنّ...» شققن اكثف مروطهن فاختمرن به;23رحمت خدا بر زنان مهاجر پیشگام باد كه هنگامى كه خداوند فرمان حجاب را نازل فرمود، ضخیم ترین پوشش هاى پشمین خود را برش داده و با آن سر و گردن خود را پوشاندند.

سیوطى (849ـ911 ق) نیز به سند خود از ام سلمه نقل مى كند كه بعد از نزول آیه «یدنین علیهن من جلابیبهن» زنان انصار از منازلشان با پوشش هاى مشكى خارج مى شدند به گونه اى كه به نظر مى رسید بر سر ایشان كلاغى نشسته است.24 به گفته سیوطى این گزارش ذیل آیه «ولیضربن بخمرهن» از سوره نور نیز در جوامع روایى متعددى نقل شده است.25 در كلام دیگرى آمده است كه نزد عایشه از برترى زنان قریش سخن به میان آمد. او گفت زنان قریش صاحبان فضیلت اند اما به خدا قسم من در پاى بندى به كتاب خدا و ایمان به قرآن كسى را برتر از زنان انصار ندیدم. وقتى آیه «ولیضربنّ بخمرهنّ على جیوبهنّ» نازل شد و مردان این آیه را در خانه ها بر زنان خود خواندند، بعد از آن هر یك از آن زنان با لباس خود، سر و كناره هاى صورتش را مى پوشاند. آنان وقتى صبح پشت سر رسول خدا به نماز ایستادند سر و گردن خود را پوشانده بودند به گونه اى كه خیال مى كردى بر سر آن ها كلاغ نشسته است.26

از آنچه گذشت معلوم مى شود كه برداشت مردم از این آیات، ضرورت تجدید نظر در چگونگى حضور زنان در اجتماع و بین نامحرمان بود.

فقها و مفسران نیز مفاد این آیات را وجوب پوشش خاص براى زنان در برابر مردان نامحرم دانسته اند.27 در محدوده دلالت آیات، 32ـ33 و 53 سوره احزاب28نیز بین مفسران اختلاف است.

تاریخ نزول سوره احزاب و نور

به اتفاق دانشمندان علوم قرآن سوره هاى نور و احزاب از سوره هاى مدنى قرآن هستند. بر اساس نقل بسیارى از دانشمندان علوم قرآن سوره احزاب كه متعرض حوادث سال پنجم هجرى است چهارمین یا پنجمین سوره اى است كه در مدینه بر پیامبر اكرم ـ صلوات الله و سلامه علیه ـ نازل شد و سوره نور نیز بعد از سوره نصر كه بعد از صلح حدیبیه [سال ششم هجرى] و قبل از فتح مكه [ماه رمضان سال هشتم ]در مدینه بر پیامبر نازل شده است.29

محققان تاریخ اسلامى نیز معتقدند كه سوره نور به طور تقریبى در سال هشتم هجرى آغاز شد، زیرا این سوره بعد از سوره نصر كه در سال هشتم نازل شد و در تاریخ نقل شده كه پیامبر بعد از این سوره دو سال در قید حیات بود و سوره نور بعد از سوره احزاب كه نزول آن از آغاز سال پنجم شروع شد، نازل شده است. به روایت ابن عباس چندین سوره بین زمان نزول سوره نور و احزاب فاصله شده است.30

شواهد روایى

شواهد روایى متعددى نیز گویاى این نكته اند كه حجاب در زمان رسول خدا واجب شد و آن جناب با كسانى كه خود را با وضعیت جدید وفق نداده بودند و هنوز از پوشش مرسوم گذشته استفاده مى كردند برخورد مى كرد و تذكر مى داد.

در روایاتى از سوى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) محدوده حجاب بیان شده است. به عنوان نمونه در روایتى آمده است كه نمایان ساختن تمام بدن براى زوج رواست و سر و گردن را مى توان در برابر پسر و برادر آشكار كرد، اما در برابر نا محرم باید از چهار پوشش استفاده كرد: پیراهن (درع)، روسرى (خمار)، پوششى وسیع تر از روسرى كه بر روى سینه مى افتد31 (جلباب) و چادر (ازار)32.

شیخ صدوق به سند خود از امام صادق(علیه السلام) و آن حضرت از پدران خود از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نقل مى كنند كه آن حضرت فرمود:

روا نیست زنى كه به دوران عادت ماهانه بلوغ رسیده موى جلوى سر و گیسوان خود را آشكار كند.33

در روایت دیگرىآمده است كه براى پیامبر(صلى الله علیه وآله) چند قواره پارچه آوردند. پیامبر قواره اى را به یكى از یاران خود داد و به او فرمود كه این را دو قسمت كن: قسمتى را براى خود جامه كن وقسمت دیگر آن را به همسرت بده تا براى خود روسرى كند. بعد به وى فرمود: به همسرت بگو براى این پارچه آسترى فراهم كند تا بدن وى از زیر آن نمایان نباشد.34

هم چنین در روایتى آمده است كه پیامبر(صلى الله علیه وآله) با جابر بن عبدالله انصارى به خانه فاطمه((علیها السلام)) رفتند. پیامبر اجازه ورود خواست و فرمود من و كسى كه همراه من است وارد شویم. فاطمه فرمود: روسرى بر سر ندارم پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: قسمت اضافه روپوش خود را بر سر خود بگیر و بعد پیامبر(صلى الله علیه وآله) و جابر بر حضرت زهرا وارد شدند.35

برخى روایات نشان مى دهد زنانى كه خود را با وضع جدید تطبیق نداده بودند مورد اعتراض قرار مى گرفتند. عایشه مى گوید: دختر عبدالله بن طفیل كه برادر مادرى من بود در حالى كه زینت كرده بود به خانه ام آمد. در همان هنگام پیامبر(صلى الله علیه وآله)نیز وارد شد و هنگامى كه او را دید از او روى برگرداند. عایشه گفت یا رسول الله این دختر، بردار زاده من و خردسال است! پس پیامبر فرمود: هنگامى كه زن به دوران عادت ماهانه رسید بر او جایز نیست كه جز روى خود موضع دیگرى را نمایان كند.36

در گزارش دیگرى نیز عایشه مى گوید كه اسماء دختر ابى بكر در حالى كه پوششى نازك بر تن داشت بر پیامبر(صلى الله علیه وآله)وارد شد. پیامبر(صلى الله علیه وآله)از وى روى گرداند و به وى فرمود: اى اسماء! وقتى زن به سنى رسید كه عادت ماهانه براى او اتفاق مى افتد جایز نیست كه جز صورت و دست وى تا قدرى بالاى مچ در معرض دید دیگران قرار گیرد.37

قبل از غزوه طائف دو نفر كه عموم مردم «غیر اولى الاربه; مردى كه از زن بى نیاز است.» به حساب مى آوردند جمال و وضع ظاهرى زنى از اهالى طائف را تعریف مى كردند كه چنین و چنان است. پیامبر(صلى الله علیه وآله)سخن ایشان را شنید و درباره این دو نفر فرمود: مى بینم كه شما دو نفر به زنان تمایل دارید (غیر أولى الأربه نمى باشید) آن گاه دستور داد آن دو را به محلى به نام «عرایا» تبعید كردند.38 این قضیه حاكى از آن است كه قبل از فتح طائف كه در شوال سال هشتم هجرى اتفاق افتاد39 مسئله حجاب و رعایت حریم زنان مطرح بوده است.

این روایات اگر چه از نظر سند و دلالت نیازمند بررسى است، اما روى هم رفته حاكى از این موضوع است كه حجاب قبل از آن كه بین مسلمانان و ایرانیان یا رومیان ارتباطى بر قرار شود، تشریع شده و پشتوانه اى دینى داشته است و چنین نبود كه پس از تعامل با دیگر ملل، بین مسلمانان پیدا شده باشد.

زمان بر قرارى ارتباط میان اسلام و ایران و روم

سر آغاز ارتباط ایرانیان و رومیان با اسلام به زمانى باز مى گردد كه رسول خدا ـ علیه آلاف التحیة و الثناء ـ تصمیم گرفت دعوت خویش را گسترش داده و ایران و روم و ملل دیگر را به اسلام دعوت نماید. بر اساس گزارش هاى تاریخى، پیامبر ـ علیه آلاف التحیة و الثناء ـ در سال ششم هجرى براى حاكمان ایران و روم نامه نگارى و دعوت خویش را از ایشان آغاز كرد. البته این مرحله، ارتباطى برقرار نشد و ارتباط ایرانیان با مسلمانان تا زمان خلیفه دوم در همین حد باقى ماند و در دوره حكومت خلیفه دوم كه مسلمانان ایران را فتح كردند ارتباط تنگاتنگى میان آن ها به وجود آمد و زمینه تأثیر گذارى ها و تعامل فرهنگى فراهم شد. ارتباط میان رومیان و مسلمانان نیز به همین دوران باز مى گردد.

با مقایسه اى سطحى میان تاریخ نزول آیات حجاب و تشریع حجاب در اسلام و زمان پیدایش ارتباط میان مسلمانان عرب و دیگر ملل، نادرستى پندار تسرّى حجاب از سایر ملل به اسلام عیان مى گردد.

شواهدى متعارض

به رغم آن چه گفته شد با گزارشهایى روبه رو مى شویم كه حاكى از آن است كه مردان نا محرم با زنانى برخورد نموده و آن ها را شناخته اند. به عنوان نمونه، سبیعه دختر حرث كه همسر سعد پسر خوله از قبیله بنى عامر بود و در جنگ بدر حضور داشت مى گوید: شوهرم در سال حجة الوداع از دنیا رفت و من حامله بودم و بعد از مدت كوتاهى از فوت او وضع حمل كردم و پس از پشت سر گذاشتن دوران نقاهت، خود را آرایش كردم. مردى به نام ابوالسنابل پسر بعكك از قبیله بنى عبدالدار بر من وارد شد و وقتى مرا در آن حال دید به من ایراد گرفت كه چرا آرایش كردى؟ مى خواهى ازدواج كنى! به خدا قسم تو تا چهار ماه و ده روز نباید چنین كنى! سبیعه مى گوید: با شنیدن این سخنان خود را جمع كردم و شب هنگام خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله)رسیدم و مسئله را از او سؤال كردم. او به من چنین دستور داد: با وضع حمل، دوران عده تمام شده و اگر بخواهى مى توانى ازدواج كنى.40

این نقل به روشنى دلالت مى كند كه در سال آخر عمر رسول خدا(صلى الله علیه وآله)و بنا بر شواهدى كه گفته شد بعد از گذشت حدود دو سال از زمان وجوب حجاب، زنى مسلمان در برابر نامحرم به گونه اى حاضر شده كه مرد نامحرم وى را شناخته است. آیا این گزارش ها با وجوب حجاب در آن دوره منافاتى ندارد؟ این گزارش ها با توجه به آن چه در این نوشتار استنباط شده چگونه قابل جمع است؟

اگر فرض را بر صحت این گزارش ها قرار دهیم و تعارضى بین این گزارش ها و شواهد داخلى آن وجود نداشته باشد41 به چند صورت مى توان بین این گزارش ها و وجوب حجاب در آن زمان جمع كرد:

1. بر فرض صحت نقل ها وقتى انسان گزارشى را به صورت هاى گوناگون و با زیاده و نقصان مشاهده مى كند، چگونه مى توان به جزئیات مطرح در این گزارش ها بها داد و بر آن استناد كرد و در نتیجه با مطالبى قطعى یا دست كم مطالبى كه از در صد قطعیت بالایى برخوردار است معارض دانست؟ این نكته با توجه به آن چه در تاریخ حدیث به اثبات رسیده كه اهل سنت دست كم در سده اول هجرى از ثبت و ضبط احادیث اجتناب كردند بسیار موجه است و شاید به همین دلیل است كه در فقه روایات نبوى چندان كاربردى ندارد. شعرانى درباره روایاتى كه به طور گوناگون نقل شده است معتقدند: آن چه از این روایات در این موارد مى تواند مورد استناد قرار گیرد چكیده سخن است كه مردم به طور معمول قادر بر حفظ و ضبط آن هستند و خصوصیات الفاظ و كلمات به دلیل مختلف بودن قابل استناد نیستند.42 ایشان در جاى دیگر مى فرماید: شیوه معاصران ما در تمسك به ویژگى هاى الفاظى كه روایت مى شود و جزئیات آن و ادعاى ظن اطمینانى با استناد به این امور قابل اعتماد نیست.43

2. از صحت این گزارش ها مشروط بر این كه ثابت شود كه مربوط به بعد از وجوب حجاب است، مى توان نتیجه گرفت در آن زمان صورت زن ها باز بوده و بنابراین، دستور پوشش شامل صورت نمى شود. چنان كه برخى از حدیث «خثعمیه»44 چنین استنباط كرده اند.45 شاید بتوان گفت این استنباط، منوط به این است كه پاى بندى فردى كه این رفتار از وى مشاهده و گزارش شده به دستورهاى شرع مقدس اثبات گردد.

در پاسخ به این سؤال كه آیا در این موارد سكوت معصوم تقریر رفتار وى حساب نمى شود، باید گفت ممكن است اعتراض معصوم نقل نشده باشد.

پرده نشینى

ممكن است كسانى كه مدعى شده اند كه حجاب از ایران و روم بین اعراب مسلمان راه یافته، مقصودشان از حجاب پرده نشینى زنان باشد. شهید مطهرى بعد از تخطئه این ادعا كه حجاب از ایران یا جاى دیگرى به اسلام وارد شده باشد و ارائه شواهد مختصرى بر این امر، مى فرماید:

فقط بعدها بر اثر معاشرت اعراب مسلمان با تازه مسلمانان غیر عرب، حجاب از آن چه در زمان رسول اكرم وجود داشت شدیدتر شد نه این كه اسلام اساساً به پوشش زن هیچ عنایتى نداشته است.46

البته برخى سخت گیرهاى از جانب خلیفه دوم، حتى در زمان حیات رسول خدا(صلى الله علیه وآله)گزارش شده كه در برخى موارد با عكس العمل برخى زنان رسول خدا رو به رو شده است. صحت و سقم این گزارش ها و در مرحله بعد یافتن منشأ این طرز فكر امرى در خور بررسى و پژوهش است. بعید نیست كه سخنان ویل دورانت و جواهر لعل نهرو ـ در ابتداى نوشته نقل شد ـ صرفاً ناظر به پرده نشینى زنان باشد و به ستر و پوشش آنان عنایتى نداشته اند.

برخى محققان نیز منكر پشتوانه دینى براى نقاب زدن و برقع بر چهره افكندن شده اند و آن را رسمى دانسته اند كه از دیگر ملل وارد فرهنگ اسلامى شده، البته این خود نیازمند تحقیقى مستقل است.47

نتیجه گیرى

اگر چه رسم حجاب در بین اقوام غیر عرب مرسوم بوده است اما حجاب در بین زنان عرب نشأت گرفته از اقوام دیگر نیست. حكم حجاب به طور واضح در سال هشتم هجرى نازل شد و این زمانى بود كه هنوز اسلام از جزیرة العرب پاى بیرون نگذاشته بود و به دنبال آن، زنان مسلمان عرب از این دستور پیروى كردند. در دو سال باقیمانده از عمر رسول خدا گزارش هایى موجود است كه آن جناب با كسانى كه هنوز خود را با وضعیت جدید تطبیق نداده بودند برخورد مى نمود.

كتاب نامه

1. سیوطى، عبدالرحمان، الاتقان، [بى جا، بى تا].

2. جصاص، احمد، احكام القران، بیروت، دارالكتاب العربى، [بى تا].

3. مجلسى، محمد باقر، بحار الانوار، تهران، دارالكتب الاسلامیه، [بى تا].

4. زركشى، محمد، البرهان، بیروت، دار الفكر، 1408 ق.

5. ویل دورانت، تاریخ تمدن، ترجمه ابوطالب صارمى و...، چاپ سوم: تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1371.

6. معرفت، محمدهادى، التمهید فى علوم القران، قم، مطبعه مهر، 1396.

7. طبرى، محمد، جامع البیان فى تاویل القرآن، بیروت، دار الكتب العلمیه، 1420 ق.

8. عاملى، جعفرمرتضى، حدیث الافك، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 1400 ق.

9. طوسى، محمد، الخلاف، قم، موسسة النشر الاسلامى، 1417 ق.

10. سیوطى، جلال الدین، الدر المنثور، بیروت، دار الفكر، 1403 ق.

11. ابوزید، نصرحامد، دوائر الخوف، بیروت، المركز الثقافى العربى، چاپ سوم، 2004 م.

12. اردبیلى، احمد، زبدة البیان، قم، انتشارات مومنین، 1421 م.

13. سجستانى، سلیمان، سنن أبى داود، بیروت، دار الفكر، 1410 ق.

14. مازندرانى، ملاصالح، شرح اصول كافى، تهران، مكتبة الاسلامیه، 1388 ق.

15. شوكانى، محمد، فتح القدیر، عالم الكتب، [بى جا، بى تا].

16. كاشانى، فیض، الصافى، تهران، مكتبه الصدر، 1416 ق.

17. جوهرى، اسماعیل، الصحاح تاج اللغه العربیه و صحاح العربیه، چاپ هفتم: بیروت، دار العلم للملائین، 1407ق.

18. عسقلانى، ابن حجر، فتح البارى شرح صحیح البخارى، بیروت، دار المعرفه للطباعه و النشر، [بى تا].

19. الكوفى، احمد، فتوح البلدان، بیروت، دار الندوه الجدیده، [بى تا].

20. راوندى، قطب الدین، فقه القران، قم، مكتبة آیة الله عظمى مرعشى، 1405 ق.

21. كلینى، محمد، كافى، چاپ سوم: تهران، دار الكتب الاسلامیه، 1388 ق.

22. سیورى، فاضل مقداد، كنز العرفان، تهران، مرتضوى، 1369.

23. طریحى، فخرالدین، مجمع البحرین، چاپ دوم، الثقافه الاسلامیه، 1408 ق.

24. طبرسى، فضل بن حسن، مجمع البیان، بیروت، موسسة الاعلمى للمطبوعات، 1415 ق.

25. مطهرى، مرتضى، مجموعه آثار، قم، صدرا، 1420 ق.

26. حلى، حسن بن یوسف، مختلف الشیعه، قم، موسسة النشر الاسلامى، 1412 ق.

27. عسكرى، مرتضى، معالم المدرستین، چاپ ششم: [بى جا]المجمع العلمى الاسلامى، 1416 ق.

28. راغب اصفهانى، حسین، مفردات الفاظ قرآن، قم، ذوى القربى، 1416 ق.

29. صدوق، محمد، من لایحضره الفقیه، قم، جامعه مدرسین، 1404 ق.

30. رشیدرضا، محمد، المنار، چاپ دوم: بیروت، دار المعرفه، [بى تا].

31. طباطبائى، محمدحسین، المیزان، قم، جامعه مدرسین، [بى تا].

32. كاشانى، فیض، الوافى، اصفهان، مكتبه امیر المومنین(علیه السلام)، 1406 ق.

33. حرعاملى، محمد، وسائل الشیعه، قم، آل البیت(علیهم السلام)، 1414 ق.

--------------------------------------------------------------------------------

1. كارشناس ارشد تفسیر و علوم قرآن.

2. ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج 4، ص 282.

3. مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 19، ص 386 ـ 391.

4. محمد ابن درید، جمهرة اللغة، ذیل واژه حجب.

5. احمد فیومى، مصباح المنیر، واژه حجب: «حجبه حجبا من باب قتل منعه و منه قیل للستر حجاب لانه یمنع المشاهده و قیل للبواب حاجب لانه یمنع من الدخول و الاصل فى الحجاب جسم حائل بین جسدین و قد استعمل فى المعانى... .».

6. مرتضى مطهرى، همان، ج 19، ص 430ـ 429.

7. ابوالقاسم راغب اصفهانى، مفردات راغب، ذیل ماده «حجب».

8. مرتضى مطهرى، همان، ج 19، ص 430.

9. ر.ك:على اكبر دهخدا، لغتنامه دهخدا، ذیل واژه حجاب.

10. ر.ك: حسن نجفى، جواهر الكلام، ج 8، ص 162ـ175.

11. همان، ج 29، ص 75ـ80.

12. مرتضى مطهرى، همان، ج 19، ص 430ـ431.

13. محمد على ایازى، فقه پژوهى قرآنى، ص 192ـ194.

14. ویل دورانت، همان، ج 1، ص 433ـ444 و نیز ر.ك: مرتضى مطهرى، همان، ج 19، ص 385ـ391.

15. مرتضى مطهرى، همان، ج 19، ص 390.

16. احزاب، آیه هاى 32 ـ 33.

17. همان، آیه 59.

18. در كتاب الانوار تالیف ابوالحسن بكرى ـ یكى از منابع كتاب بحار الانوار ـ هنگام گزارش بازگشت پیامبر(صلى الله علیه وآله) از سفر شام و ملاقات ایشان با خدیجه سخن از حجاب و برداشتن حجاب است كه ممكن است حاكى از وجود این رسم در بین زنان بزرگ آن دوره باشد و رفتارى شخصى به حساب آید و با آن چه در نقل هاى تاریخى كه بیان گر رویه حاكم بر اجتماع بوده منافات ندارد. (ر.ك: محمد باقر مجلسى، بحار الانوار، ج 16، ص 52). البته باید توجه داشت كه برخى از علما به كتاب او انتقادهایى داشته اند. (ر.ك: مرتضى عسكرى، معالم المدرستین، ج 1، ص 291).

19. ر.ك: جواد على، المفصل فى تاریخ العرب، ج 4، ص 617; یحیى جبورى، الجاهلیه، ص 72 و مرتضى مطهرى، همان، ج 19، ص 385ـ391.

20. این آیه در صفحه قبل ذكر شد.

21. محمد كلینى، كافى، ج 5، ص 521: «استقبل شاب من الانصار امرأة بالمدینة وكان النساء یتقنعن خلف آذانهن فنظر إلیها وهى مقبلة فلمّا جازت نظر إلیها و دخل فى زقاق قد سمّاه ببنى فلان فجعل ینظر خلفها واعترض وجهه عظم فى الحائط أو زجاجة فشقّ وجهه فلما مضت المرأة فإذاً الدماء تسیل على صدره وثوبه فقال: واللّه لآتین رسول الله(صلى الله علیه وآله) ولأخبرنه قال: فأتاه فلمّا رآه رسول الله(صلى الله علیه وآله) قال له: ما هذا ؟ فأخبره فهبط جبرئیل(علیه السلام) بهذه الآیة: «قل للمؤمنین یغضوا من أبصارهم ویحفظوا فروجهم ذلك أزكى لهم إنّ الله خبیر بما یصنعون.» آیت الله خوئى این روایت را معتبره مى داند. (كتاب النكاح، ج 1، ص 51). مرحوم محقق داماد نیز این روایت را صحیحه دانسته است. (به نقل از: تقریرات درس صلاه مرحوم محقق داماد، ص 337).

22. به نقل: از محمد حسین طباطبایى، المیزان، ج 15، ص 116 و ر.ك: فتح القدیر، ج 4، ص 23.

23. ابن جریر طبرى، ابن جریر، جامع البیان، ج 9، ص 306:«المرط بالكسر واحد المروط و هى اكسیه من صوف او خز كان یؤتزر بها». و ر.ك: اسماعیل جوهرى، صحاح جوهرى.

24. «لما نزلت هذه الآیة «یدنین علیهن من جلابیبهن» خرج نساء الأنصار كان على رؤسهنّ الغربان من أكسیة سود یلبسنها» (جلال الدین سیوطى، الدر المنثور، ج 5، ص 221).

25. جلال الدین سیوطى، درالمنثور، ج 5، ص42: أخرج البخارى وأبو داود والنسائى وابن جریر ابن المنذر وابن أبى حاتم وابن مردویه والبیهقى فى سننه عن عائشة قالت: رحم الله نساء المهاجرات الُاوَل لما أنزل الله ولیضربن بخمرهن على جیوبهن أخذ النساء ازرهن فشققنها من قبل الحواشى فاختمرن بها».

26. جلال الدین سیوطى، در المنثور، ج 5، ص 42. تا آن جا كه تحقیق شد این مطالب در كتاب هاى روائى شیعى یافت نشد.

27. ر.ك: ابوبكر جصاص، احكام القران، ج 3، ص 315 ـ 319 و 369 ـ 372; سعید راوندى، فقه القران، ج 2، ص 127 ـ 130 ; فاضل مقداد، كنزالعرفان، ج 2، ص 220ـ224 و احمد اردبیلى، زبده البیان، ج 2، ص 684 ـ 699.

28. یا نِسَاء النَّبِى لَسْتُنَّ كَأَحَد مِّنَ النِّسَاء إِنِ اتَّقَیتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیطْمَعَ الَّذِى فِى قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلًا مَّعْرُوفًا. وَقَرْنَ فِى بُیوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیةِ الْأُولَى وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِینَ الزَّكَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ. ... یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُیوتَ النَّبِى إِلَّا أَن یؤْذَنَ لَكُمْ إِلَى طَعَام غَیرَ نَاظِرِینَ إِنَاهُ وَلَكِنْ إِذَا دُعِیتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانتَشِرُوا وَلَا مُسْتَأْنِسِینَ لِحَدِیث إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ یؤْذِى النَّبِى فَیسْتَحْیى مِنكُمْ وَاللَّهُ لَا یسْتَحْیى مِنَ الْحَقِّ وَإِذَا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتَاعًا فَاسْأَلُوهُنَّ مِن وَرَاء حِجَاب ذَلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَقُلُوبِهِنَّ وَمَا كَانَ لَكُمْ أَن تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَلَا أَن تَنكِحُوا أَزْوَاجَهُ مِن بَعْدِهِ أَبَدًا إِنَّ ذَلِكُمْ كَانَ عِندَ اللَّهِ عَظِیمًا... .

29. ر.ك:محمد حسین طباطبایى، المیزان، ج 20، ص 376ـ377; محمد زركشى، البرهان، ج 1، ص 251; جلال الدین سیوطى، الاتقان، ج 1، ص 41 و 43; محمد هادى معرفت، التمهید، ج 1، ص 106ـ107.

30. جعفر مرتضى عاملى، حدیث الافك، ص 129 «و الظاهر ان سوره النور قد ابتدا نزولها فى السنة الثامنة على وجه التقریب لأنّها نزلت بعد سورة النصر و سوره النصر نزلت فى سنة ثمان فقد ورد أن النبّى عاش بعدها سنتین فقط و بعد الأحزاب التى ابتدا نزولها فى سنة خمس و بینها و بین سورة النور حسب روایة ابن عباس عده سور»و نیز ر.ك: همان، ص 137.

31. فخر الدین طریحى، مجمع البحرین، ذیل واژه جلباب.

32. فضل بن حسن طبرسى، مجمع البیان، ج 7، ص 271: «عن النبى(صلى الله علیه وآله) قال للزوج ما تحت الدرع وللابن والاخ ما فوق الدرع ولغیر ذى محرم أربعه أثواب درع وخمار وجلباب وإزار».

33. محمد صدوق، من لایحضره الفقیه، ج 3، ص 467; و محمد كلینى، همان، ج 5، ص 520.

34.ابى داود سجستانى، سنن أبى داود، ج 2، ص 272.

35. محمد كلینى، همان، ج 5، ص 528.

36. ابن جریر طبرى، جامع البیان، ج 9، ص 305: «قالت عائشة دخلت على ابنه أخى لامى عبدالله بن طفیل مزینه فدخل النبى(صلى الله علیه وآله) فأعرض فقالت عائشه یا رسول االله إنّها ابنه أخى و جاریة: فقال: اذا عركت المرأة لم یحلّ لها أن تظهر إلاّ وجهها».

37. جلال الدین سیوطى، الدر المنثور، ج 5، ص 42.

38. محمد عاملى، وسائل الشیعه، ج 20، ص 205; محمد كلینى، كافى، ج 5، ص 523 و ابن حجر عسقلانى، فتح البارى، ج 9، ص 274: «لا أراكما إلا من اولى الاربه من الرجال، فأمر بهما رسول الله(صلى الله علیه وآله)فعزبا الى مكان یقال له: العرایا».

39. احمد كوفى، فتوح البلدان، ج 1، ص 65 و محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج 21، ص 168.

40. ابوعبدالله بخارى، صحیح البخارى، ج 5 ص 13: (قال اللیث: حدثنى یونس عن ابن شهاب قال: حدثنى عبیدالله بن عبد الله بن عتبه ان أباه كتب إلى عمر بن عبد الله بن الارقم الزهرى یأمره أن یدخل على سبیعة بنت الحرث الأسلمیه فیسألها عن حدیثها وعن ما قال لها رسول الله(صلى الله علیه وآله) حین استفتته فكتب عمر بن عبد الله بن الأرقم إلى عبد الله بن عتبة یخبره أنّ سبیعة بنت الحرث أخبرته أنّها كانت تحت سعد بن خولة وهو من بنى عامر بن لؤى وكان ممن شهد بدراً فتوفى عنها فى حجة الوداع وهى حامل فلم تنشب ان وضعت حملها بعد وفاته فلما تعلت من نفاسها تجمّلت للخطاب فدخل علیها أبو السنابل بن بعكك رجل من بنى عبدالدار فقال لها مالى اراك تجملت للخطاب ترجین النكاح فإنّك والله ما انت بناكح حتى تمر علیك اربعة أشهر وعشر قالت سبیعة فلما قال لى ذلك جمعت على ثیابى حین امسیت واتیت رسول الله(صلى الله علیه وآله) فسألته عن ذلك فأفتانى بأنّى قد حللت حین وضعت حملى وامرنى بالتزوج ان بدا لى».

41. به عنوان مثال، نكاتى كه در این روایت از نظر تاریخى قابل بررسى است تعیین حقیقت داشتن وجود افرادى است كه در این گزارش از آن ها نام برده شده است. در مرحله بعد باید تاریخ تولد و وفات ایشان معین شود، چه بسا در این بررسى ها نادرستى این گونه گزارش ها استنباط شود.

42. فیض كاشانى، الوافى، ج 21، ص 474، پاورقى.

43. ابوالحسن مازندرانى، شرح اصول كافى، ج 3، ص 165، پاورقى.

44. براى آشنایى با نقل هاى گوناگون این روایت ر.ك: ابوعبدالله بخارى، صحیح بخارى، ج 2، ص 140و 218; محمد طوسى، الخلاف، ج 2، ص 249 و 386 و حسن حلى، مختلف الشیعه، ج 4، 319.

45. ر.ك: جواد كاظمى، مسالك الافهام الى آیات الاحكام، ج 3، پاورقى ص 278ـ279.

46. مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 19، ص 390.

47. محمد رشید رضا، المنار، ذیل آیات نور; نصر حامد ابوزید، دوائر الخوف، 240; و جواد على، المفصل فى تاریخ العرب، ج 4، ص 617.

.............................................................................................................

منبع: فصل‏نامه تاریخ درآینه پژوهش، شماره سوم

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 اسفند1388 توسط مصطفی خوشبختیان |

1) نشسته بود زار زار گریه می‏کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می‏دانستم این جوری می‏کند؟ می‏گویم « مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته» کی باور می‏کند؟

 

2) ریاضیش خیلی خوب بود. شب‏ها بچه‏ها را جمع می‏کرد کنار میدان سرپولک؛پشت مسجد به‏شان ریاضی درس می‏داد. زیر تیر چراغ برق.

 

3) شب‏های جمعه من را می‏برد مسجد ارک. با دوچرخه می‏برد. یک گوشه می‏نشست و سخن‏رانی گوش می‏داد. من می‏رفتم دوچرخه سواری.

 

4) پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می‏شد و کار می‏خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب، لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می‏فروخت.

 

5) مدیر دبستان با خودش فکر کرد و به این نتیجه رسید که حیف است مصطفی در آن‏جا بماند. خواستش و به‏ش گفت برود البرز و با دکتر مجتهدی نامی که مدیر آن جاست صحبت کند. البرز دبیرستان خوبی بود، ولی شهریه می‏گرفت. دکتر چند سؤال ازش پرسید. بعد یک ورقه داد که مسئله حل کند. هنوز مصطفی جواب‏ها را کامل ننوشته بود که دکتر گفت « پسر جان تو قبولی. شهریه هم لازم نیست بدهی.»

 

6) تومار بزرگ درست کرد و بالایش درشت نوشت: « صنعت نفت در سرتاسر کشور باید ملی شود» گذاشتش کنار مغازه‏ی بابا مردم می‏آمدند و امضا می‏کردند.

 

7) سال دوم یک استاد داشتیم که گیرداده بود همه باید کراوات بزنند. سرامتحان، چمران کراوات نزد، استاد دو نمره ازش کم کرد. شد هجده، بالاترین نمره.

 

8) درس ترمودینامیک ما با یک استاد سخت گیر بود. آخر ترم نمره‏ش از امتحان شد هفده و نیم و از جزوه چهار. همان جزوه را بعدا چاپ کردند. در مقدمه‏اش نوشته بود «این کتاب در حقیقت جزوه‏ی مصطفی چمران است در درس ترمودینامیک.»

 

9) یک اتاق را موکت کردند. اسمش شد نمازخانه.ماه اول فقط خود مصطفی جرأت داشت آنجا نماز بخواند. همه از کمونیست‏ها می‏ترسیدند.

 

10) بورس گرفت. رفت آمریکا. بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای سیاسی مذهبی. خبر کارهایش به ایران می‏رسید. از ساواک پدر را خواستند و به‏ش گفتند « ما ترمی چهارصد دلار به پسرت پول نمی‏دهیم که برود علیه ما مبازه کند.» پدر گفت « مصطفی عاقل و رشیده. من نمی‏توانم در زندگیش دخالت کنم» بورسیه‏اش را قطع کردند. فکر می‏کردند دیگر نمی‏تواند درس بخواند، بر می‏گردد.

 

11) می‏خواستیم هیأت اجرایی کنگره دانش‏جویان را عوض کنیم. به انتخابات فقط چند روز مانده بود. ما هم که تبلیغات نکرده بودیم. درست قبل از انتخابات، مصطفی رفت و صحبت کرد. برنده شدیم.

 

12) چند بار رفته بود دنبال نمره‏اش. استاد نمره نمی‏داد. دست آخرگفت « شما نمره گرفته‏ای، ولی اگر بروی، آزمایشگاه نیروی بزرگی از دست می‏دهد. » خودش می‏خندید. می‏گفت « کارم تمام شده بود. نمره‏ام را نگه داشته بود پیش خودش که من هم بمانم»

 

13) بعد از کشتار پانزده خرداد نشست و حسابی فکر کرد. به این نتیجه رسید که مبارزه‏ی پارلمانی به نتیجه نمی‏رسد و باید برود سلاح دست بگیرد. بجنگد.

 

14) با هم از اوضاع ایران و درگیری‏های سیاسی حرف می‏زدیم .نمی‏دانستیم چه کار می‏شودکرد. بدمان نمی‏آمد برگردیم، برویم دانشکده‏ی فنی، تدریس کنیم. چمران بالاخره به نتیجه رسید. برایم پیغام گذاشته بود « من رفتم.آنجا یک سکان‏دار هست.» و رفت لبنان.

 

15) ما عضو انجمن اسلامی دانشگاه بودیم. خبرشدیم در لبنان سمیناری درباره شیعیان برگزار کرده‏اند. پِیش را گرفتیم تا فهمیدیم آدمی به اسم چمران این کار را کرده است. یک چمران هم می‏شناختیم که می‏گفتمد انجمن اسلامی ما را راه انداخته. فهمیدیم این دو نفر یکی‏اند. آمریکا را ول کردیم و رفتیم لبنان.

 

16) کلاس عرفان گذاشته بود. روزی یک ساعت. همه را جمع می‏کرد و مثنوی معنوی می‏خواند و برایشان به عربی ترجمه می‏کرد. عربی بلد نبودم، اما هرجور بود خودم را می‏رساندم به کلاس. حرف زدنش را خیلی دوست داشتم.

 

17) چپی‏ها می‏گفتند «جاسوس آمریکاست. برای ناسا کار می‏کند.» راستی‏ها می‏گفتند «کمونیسته» هر دو برای کشتنش جایزه گذاشته بودند. ساواک هم یک عده را فرستاده بود ترورش کنند. یک کمی آن طرف تر دنیا، استادی سرکلاس می‏گفت « من دانشجویی داشتم که همین اخیرا روی فیزیک پلاسما کار می‏کرد.»

 

18) اوایل که آمده بود لبنان، بعضی کلمه‏های عربی را درست نمی‏گفت. یک بار سرکلاس کلمه‏ای را غلط گفته بود. همه‏ی بچه‏ها همان جور غلط می‏گفتند. می‏دانستند و غلط می‏گفتند. امام موس می‏گفت « دکتر چمران یک عربی جدیدی توی این مدرسه درست کرد.»

 

19) بعضی شب‏ها که کارش کم‏تر بود، می‏رفت به بچه‏ها سر بزند. معمولا چند دقیقه می‏نشست، از درس‏ها می‏پرسید و بعضی وقت‏ها با هم چیزی می‏خوردند. همه‏شان فکر می‏کردند بچه‏ی دکترند. هر چهارصد و پنجاه تایشان.

 

20) اسم چمران معروف‏تر از خودش بود. وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی‏ها، با خودشان فکر کردند « این همان یارو خبر نگاره نیست که می‏آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟» آن‏ها هم برای سرش جایزه گذاشتند.

 

21) چند بار اتفاق افتاده بود که کنار جاده، وقتی از این ده به ده دیگر می‏رفتیم، می‏دید که بچه‏ای کنار جاده نشسته و دارد گریه می‏کند. ماشین را نگه می‏داشت، پیاده می‏شد و می‏رفت بچه را بغل می‏کرد. صورتش را با دستمال پاک می‏کرد و او را می‏بوسید. بعد هم راه بچه شروع می‏کرد به گریه کردن. ده دقیقه، یک ربع، شاید هم بیش‏تر.

 

22) ماهی یک بار، بچه‏های مدرسه جمع می‏شدند و می‏رفتند زباله‏های شهر را جمع می‏کردند. دکتر می‏گفت « هم شهر تمیز می‏شود، هم غرور بچه‏ها می‏ریزد.»

 

23) جنوب لبنان به اسم دکتر مصطفی می‏شناختندش. می‏گفتند « دکتر مصطفی چشم ماست، دکتر مصطفی قلب ماست.»

 

24) من نفر دومی بودم که تنها گیرش آوردم. تنها راه می‏رفت؛ بدون اسلحه. گفتم «من پول گرفته‏م که تورو بکشم.» چیزی نگفت. گفتم « شنیدی؟». گفت « آره. » دروغ می‏گفت. اصلا حواسش به من نبود. اگر مجبور نبودم فرار کنم، می‏ماندم ببینم این یارو ایرانیه چه جور آدمی است.

 

25) دکتر شعرها را می‏خواند و یاد دعای ائمه می‏افتاد. می‏خواست نویسنده‏اش را ببیند. غاده دعا زیاد بلد بود. پیغام دادند که دکتر مصطفی مدیر مدرسه‏ی جبل عامل می‏خواهد ببیندم، تعجب کردم. رفتم. یک اتاق ساده و یک مرد خوش اخلاق. وقتی که دیگر آشنا شدیم، فهمیدم دعاهایی که من می‏خوانم، در زندگی معمولی او وجود دارد.

 

26) گفتند « دکتر برای عروس هدیه فرستاده » به دو رفتم دم ِ در و بسته را گرفتم. بازش کردم. یک شمع خوش گل بود. رفتم اتاقم و چند تا تکه طلا آویزان کردم و برگشتم پیش مهمان‏ها؛ یعنی که این‏ها را مصطفی فرستاده. چه کسی می فهمید مصطفی خودش را برایم فرستاده؟

 

27) وای که چقدر لباسش بد ترکیب بود. امیدوار بودم برای روز عروسی حداقل یک دست لباس مناسب بپوشد که مثلا آبروداری کنم. نپوشید. با همان لباس آمد. می‏دانستم که مصطفی مصطفی است.

 

28) به پسرها می‏گفت شیعیان حسین، و به ما شیعیان زهرا. کنار هم که بودیم، مهم نبود که پسر است کی دختر. یک دکتر مصطفی می‏شناختیم که پدر همه‏مان بود، و یه دشمن که می‏خواستیم پدرش را در بیاوریم.

 

29) به این فکر افتاده بودم بیایم ایران. دکتر یک طرح نظامی دقیق درست کرد. مهمات و تجهیزات را آماده کردم. یک هواپیما لازم داشتیم که قرار شد از سوریه بگیریم. دوروز مانده به آمدنمان، خبر رسید انقلاب پیروز شده.

 

30) گفته بود « مصطفی! من از تو هیچ انتظاری ندارم الا این که خدارا فراموش نکنی.» بیست و دو سال پیش گفته بود؛ همان وقت که از ایران آمدم. چه قدر دلم می‏خواهد به‏ش بگویم یک لحظه هم خدا را فراموش نکردم.

 

31) آن‏وقت‏ها که دفتر نخست وزیری بود، من تازه شناخته بودمش. ازش حساب می بردم. یک روز رفتم خانه شان؛ دیدم پیش بند بسته، دارد ظرف می شوید. با دخترم رفته بودم. بعد از این که ظرف‏ها را شست. آمد و با دخترم بازی کرد. با همان پیش بند.

 

32) وقتی دید چمران جلویش ایستاده، خشکش زد. دستش آمد پائین و عقب عقب رفت. بقیه هم رفتند. دکتر وقتی شنیده بود شعار می‏دهند « مرگ برچمران » آمده بود بیرون رفته بود ایستاده بود جلویشان. شاید شرم کردند، شاید هم ترسیدند و رفتند.

 

33) ما سه نفر بودیم، با دکتر چهار نفر. آن‏ها تقریبا چهارصد نفر. شروع کردند به شعار دادن و بد و بی‏راه گفتن. چند نفر آمدند که دکتر را بزنند. مثلا آمده بودیم دانشگاه سخن رانی. از درپشتی سالن آمدیم بیرون. دنبالمان می‏آمدند. به دکتر گفتیم « اجازه بده ادبشان کنیم.»  گفت « عزیز، خدا این‏ها را زده.» دکتر را که سوار ماشین کردیم، چند تا از پر سروصداهاشان را گرفتیم آوردیم ستاد. معلوم نشد دکتر از کجا فهمیده بود. آمد توی اتاق. حسابی دعوامان کرد. نرسیده برگشتیم و رساندیمشان دانشگاه، با سلام و صلوات.

 

34) وقتی جنگ شروع شد به فکر افتاد برود جبهه. نه توی مجلس بند می‏شد نه وزارت خانه. رفت پیش امام. گفت « باید نامنظم با دشمن بجنگیم تا هم نیروها خودشان را آماده کنند، هم دشمن نتواند پیش بیاید.» برگشت و همه را جمع کرد. گفت « آماده شوید همین روزها راه می‏افتیم ». پرسیدیم « امام؟» گفت « دعامان کردند.»

 

35) دنبال یک نفر می‏گشتیم که بتواند نیروهای جوان را سازمان‏دهی کند، که سروکله چمران پیدا شد. قبول کرد. آمد ایلام. یک جلسه‏ی آشنایی گذاشتیم و همه چیز را سپردیم دست خودش. همان روز، بعد از نماز شروع کرد. اول تیراندازی و پرتاب نارنجک را آموزش داد، بعد خنثا کردن مین. صبح فردا زندگی در شرایط سخت شروع شده بود.

 

36) حدود یک ماه برنامه‏اش این بود؛ صبح تا شب سپاه و برنامه‏ریزی، شب‏ها شکار تانک. بعد از ظهرها، اگر کاری پیش نمی‏آمد، یک ساعتی می‏خوابید.

 

37) تلفنی به‏م گفتند « یه مشت لات و لوت اومدن ، می‏گن می‏خوایم بریم ستاد جنگ های نامنظم.» رفتم ودیدم. ردشان کردم. چند روز بعد، اهواز، با موتورسیکلت ایستاده بودند کنار خیابان. یکیشان گفت « آقای دکتر خودشون گفتن بیاین.» می‏پریدند؛ از روی گودال، رود، سنگر. آرپی‏جی زن‏ها را سوار می‏کردند ترک موتور، می‏پریدند. نصف بیش‏ترشان همان وقت‏ها شهید شدند.

 

38) از در آمد تو. گفت « لباس‏های نظامی من کجاست؟ لباس‏هام رو بیارین.» رفت توی اتاقش، ولی نماند. راه افتاده بود دور اتاق. شده بود مثل وقتی که تمرین رزم تن به تن می‏داد. ذوق زده بود. بالاخره صبح شد و رفت. فکر کردیم برگردد، آرام می شود. چه آرام شدنی! تا نقشه‏ی عملیات را کامل کند. نیروها را بفرستد منطقه، نه خواب داشت نه خوراک. می‏گفت « امام فرموده‏ن خودتون رو برسونید کردستان. سریک هفته، یک هواپیما نیرو جمع کرده بود.

 

39) اگر کسی یک قدم عقب تر می‏ایستاد و دستش را دراز می‏کرد، همه می‏فهمیدند بار اولش است آمده پیش دکتر. دکتر هم بغلش می‏کرد و ماچ و بوسه‏ی حسابی. بنده‏ی خدا کلی شرمنده می‏شد و می‏فهمید چرا بقیه یا جلو نمی‏آیند ، یا اگر بیایند صاف می‏روند توی بغل دکتر.

 

40) مانده بودیم وسط نیروهای ضد انقلاب. نه جنگ کردن بلد بودیم، نه اسلحه داشتیم. دکتر سر شب رفت شناسایی. کسی از جاش جم نخورد تا دکتر برگشت. دم اذان بود. وضو که می‏گرفت، ازم پرسید « عزیزجان چه خبر؟ کسی چیزیش نشده ؟»

 

41) سر سفره، سرهنگ گفت « دکتر! به میمنت ورود شما یه بره زده‏ایم زمین.» شانس آوردیم چیزی نخورده بود و این هه عصبانی شد. اگر یک لقمه خورده بود که دیگر معلوم نبود چه کار کند.

 

42) اولین عملیاتمان بود. سرجمع می‏شدیم شصت هفتاد نفر. یعنی همه بچه‏های جنگ‏های نامنظم. رفتیم جلو و سنگر گرفتیم. طبق نقشه. بعد فرمان آتش رسید. درگیر شدیم. دو ساعت نشده دشمن دورمان زد. نمی‏دانستیم در عملیات کلاسیک، وقتی دشمن دارد محاصره می‏کند باید چه کار کرد. شانس آوردیم که دکتر به موقع رسید.

 

43) خوردیم به کمین. زمین گیر شدیم. تیرو ترکش مثل باران می‏بارید. دکتر از جیپ جلویی پرید پایین و داد زد « ستون رو به جلو!» راه افتاد. چند نفر هم دنبالش. بقیه مانده بودیم هاج و واج. پرسیدم « پس ما چه کارکنیم؟» . دکتر از همان جا گفت « هر کی می‏خواد کشته نشه، با ما بیاد.» تیر و ترکش می‏آمد ، مثل باران. فرق آن‏جا و این‏جا فقط این بود که دکتر آن‏جا بود و همین کافی بود.

 

44) تشییع آیت الله طالقانی بود. من و چند تا از مسئولین توی غسال خانه بودیم. در را بسته بودند که جمعیت نیاید تو. دربان آمد، گفت « یکی آمده، می‏گه چمرانم. چه‏کار کنم ؟» با خودم گفتم « امکان ندارد.» رفتیم دم در. خودش بود لاغر لاغر. کردستان شلوغ بود آن روزها.

 

45) گفت « سیزده روزه زن و بچه‏شون رو گذاشته‏ن و اومده‏ن این‏جا، حقوق هم نگرفته‏ن. من اصلا متوجه نبودم.» سرش را گذاشته بود روی دیوار و گریه می‏کرد. کلاه سبزها را می‏گفت. چند دقیقه پیش، یکی‏شان آمده بود پیش دکتر و گفته بود « چون ما بی خبر آمده ایم، اگر اجازه بدهید، چند تا از بچه‏ها بروند، هم خبر بدهند، هم حقوق‏های ما را بگیرند». گفتم « شما برای همین ناراحتید؟»

 

46) کم‏کم همه بچه‏ها شده بودند مثل خود دکتر؛ لباس پوشیدنشان، سلاح دست گرفتنشان، حرف زدنشان. بعضی‏ها هم ریششان را کوتاه نمی‏کردند تا بیش‏تر شبیه دکتر بشوند. بعدا که پخش شدیم جاهای مختلف، بچه‏ها را از روی همین چیزها می‏شد پیدا کرد. یا مثلا از این که وقتی روی خاک ریز راه می روند نه دولا می‏شوند، نه سرشان را می‏دزدند. ته نگاهشان را هم بگیری، یک جایی آن دور دست‏ها گم می‏شود.

 

47) ایستاده بود زیر درخت. خبرآمده بود قرار است شب حمله کنند. آمدم بپرسم چه کار کنیم. زل زده بود به یک شاخهی خالی.گفتم « دکتر، بچه‏ها می‏گن دشمن آماده باش داده.» حتی برنگشت. گفت « عزیز بیا ببین چه‏قدر زیباست.» بعد همان طور که چشمش به برگ بود، گفت « گفتی کِی قراره حمله کنند؟».

 

48) دکتر نیست. همه پادگان را گشتیم، نبود. شایعه شد دکتر را دزدیده‏اند. نارنجک و اسلحه برداشتیم رفتیم شهر. سرظهر توی مسجد پیدایش کردیم. تک و تنها وسط صف نماز جماعت سنی‏ها. فرمان ده پادگان از عصبانیت نمی‏توانست چیزی بگوید. پنج ماه می‏شد که ارتش درهای پادگان را روی خودش قفل کرده بود، برای حفظ امنیت.

 

49) شب دکتر آماده باش داد. حرکت کردیم سمت اهواز. چند کیلومتر قبل از شهر پیاده شدیم. خبر رسید لشکر 92 زمین گیر شده. عراقی‏ها دارند می‏رسند اهواز. دکتر رفت شناسایی. وقتی برگشت، گفت «همین جا جلوشان را می‏گیریم. از این دیگر نباید جلوتر بیایند. » ما ده نفر بودیم، ده تا تانک زدیم و برگشتیم. عراقی‏ها خیال کرده بودند از دور با خمپاره می‏زنندشان. تانک‏ها را گذاشتند و رفتند.

 

50) تانک دشمن سرش را انداخته پایین، می‏آید جلو. نه آرپی جی هست، نه آرپی جی زن. یک نفر دولا دولا خودش را می‏رساند به تانک، می‏پرد بالا، یک نارنجک می‏اندازد توی تانک، برمی‏گردد. دکتر خوش حال است. یادشان به خیر؛ پنج نفر بودند. دیگر با دست خالی هم تانک می‏زدند.

 

51) موقع غذا سرو کله عرب‏ها پیدا می‏شد؛ کاسه و قابلمه به دست، منتظر. دکتر گفته بود « اول به آن‏ها بدهید، بعد به ما. ما رزمنده‏ایم، عادت داریم. رزمنده باید بتواند دو سه روز دوام بیاورد.»

 

52) وقتی کنسروها را پخش می‏کرد، گفت «دکتر گفته قوطی هاش رو سالم نگه‏دارین.» بعد خودش پیداش شد، با کلی شمع. توی هر قوطی یک شمع گذاشتیم و محکمش کردیم که نیفتد. شب قوطی‏ها را فرستادیم روی اروند. عراقی‏ها فکر کرده بودند غواص است، تا صبح آتش می‏ریختند.

 

 

53) گفتم «دکتر جان، جلسه رو می‏ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه. این پنکه هم جواب نمی‏ده. ما صد، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم، اگه یکیش را بذاریم این اتاق ...» گفت « ببین اگه می‏شه برای همه‏ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.»

 

54) بلند گفت « نه عزیز جان، نه. عقب نشینی نه. اگر قرار باشد یک جایی بایستیم و بمیریم، همین جا می‏مانیم و می‏میریم.» کسی نمرد. وقتی برگشتیم، یک نفر دستش ترکش خورده بود، یک نفر هم دوتا آرپی جی غنیمت برداشته بود.

 

55) سر کلاس درس نظامی می‏گفت « اگر می‏خواهی به یک ارتش حمله کنی، باید سه برابر تانک داشته باشی.» صدایم کرد و گفت « عزیز، برو یه رگبار ببند اون جا وبیا.» رفتم، دیدم یک دنیا تانک خوابیده. صدا می‏کردم، می‏بستندم به گلوله. رگبار بستم و آمدم. می‏گفت « عزیز رگبار که می‏بندی، طرف عصبی می‏شه و کسی که عصبی بشه، نمی‏تونه بجنگه.»

 

56) تا آن‏وقت آرپی جی ندیده بودم. دکتر آرپی جی زدن به م یاد داد، خودش.

 

57) ماکت‏هایم را کار گذاشتم. بد نشده بود. از دور به نظر می‏رسید موشک تاو است. عراقی‏ها تا دیدند، به‏ش شلیک کردند، تا یکی دو ساعت بعد که فهمیدند قلابی است و بی خیال شدند. فکر این جایش را نمی‏کردند که من جای ماکت را با موشک واقعی عوض کنم. تا دیدمش گفتم « دکتر جان، نقشه‏مان گرفت. هشت تا تانک زدیم.»

 

58) از اهواز راه افتادیم؛ دوتا لندرور. قبل از سه راهی ماشین اول را زدند. یک خمپاره هم سقف ماشین ما را سوراخ کرد. و آمد تو، ولی به کسی نخورد. همه پریدیم پایین، سنگر بگیریم. دکتر آخر از همه آمد. یک گل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش . گفت «کنار جاده دیدمش. خوشگله؟»

 

59) بیست و شش تا موشک ِ خراب برگردانده بودند مقر. دکتر گفت « بگیرمشان، اگر شد استفاده کنیم.» گرفتیم، درست کردشان، استفاده کردیم؛ هر بیست و شش تایش.

 

60) تا از هلیکوپتر پیاده شدیم، من ترکش خوردم. دکتر برم گرداند توی هلی کوپتر و دستور داد برگردیم عقب. وقتی رسیدیم، هوا تاریک شده بود. دکتر مانده بود وسط دشمن. خلبان نمی‏توانست پرواز کند. تماس گرفتم تهران ، خواستم چند تا فانتوم بفرستند، منطقه را بمباران کنند. خدا خدا می‏کردم دکتر طوریش نشود.

 

61) از خط که برگشتیم. مرخصی رد کردم و یک راست آمدم خانه. دل توی دلم نبود. قبل از عملیات که زنگ زده بودم، دخترم مریض بود. حالش را پرسیدم، خوب بود. زنم گفت « یک خانم عرب آمد دم در. گفت بچه را بردار برویم دکتر. دوا ها را هم خودش گرفت.»

 

62) بلبل لاکردار معلوم نبود چه طور رفته آنجا. به هزار بدبختی رادیاتور را باز کردیم که سالم بیاوریمش بیرون. دکتر این پا وآن پا می‏کرد تا بالاخره توانست دستش را ببرد لای پره‏ها و بکشدش بیرون. نگه‏ش داشت تا حالش جا بیاید. می‏خواند. قشنگ می‏خواند.

 

63) گفتم « دکتر، شما هر چی دستور می‏دی، هرچی سفارش می‏کنی، جلوی شما می‏گن چشم، بعد هم انگار نه انگار. هنوز تسویه‏ی مارو نداده‏ن. ستاد رفته زیر سؤال. می گن شما سلاح گم کرده‏ین ...» همان قدر که من عصبانی بودم، او آرام بود. گفت « عزیز جان، دل خور نباش. زمانه‏ی نا به سامانیه. مگه نمی‏گفتن چمران تل زعتر را لو داده؟ حالا بذار بگن حسین مقدم هم سلاح گم کرده. دل‏خور نشو عزیز.»

 

64) هر هفته می‏آمد ، یا حداکثر ده روز یک بار. از اول خط سنگر به سنگر می‏رفت. بچه ها را بغل می‏کرد و می‏بوسید. دیگر عادت کرده بودیم. یک هفته که می‏گذشت ، دلمان حسابی تنگ می‏شد.

 

65) آب کارون را منحرف کرده بود توی منطقه. باتلاق شده بود چه باتلاقی. عراقی‏ها نمی‏توانستند بیایند جلو. هربار همه که سد می‏زدند، یکی دوتا از بچه‏ها می‏رفتند و می‏فرستادندش هوا.

 

66) فکر می‏کردم بدنش مقاوم است که درآن هوای گرم اصلا آب نمی خورد. بعد از اذان ، وقتی دیدیم چه طوری آب می‏خورد، فهمیدیم چه قدر تشنه بوده.

 

67) برای نماز که می ایستاد، شانه‏هایش را باز می‏کرد و سینه‏ش را می‏داد جلو. یک بار به‏ش گفتم « چرا سر نماز این طورمی کنی؟ » گفت « وقتی نماز می‏خوانی مقابل ارشدترین ذات ایستاده‏ای. پس باید خبردار بایستی و سینه‏ت صاف باشد.» با خودم می‏خندیدم که دکتر فکر می‏کند خدا هم تیمسار است.

 

68) گیر کرده بودیم زیر آتش. یک آن بلند شدیم که فرار کنیم، دکتر رفت و من جا ماندم. فرصت بعدی سرم را بلند کردم، دیدم دارد به سمت من می‏آید و یک موشک به سمت او. خواستم داد بزنم، صدا در گلویم ماند. فکر کردم موشک نصفش کرده . خاک که نشست، دیدم کجا پرت شده. سالم بود. با هم فرار کردیم.

 

69) از فرمان دهی دستور دادند « پل را بزنید.» همه‏ی بچه‏ها جمع شدند، چند گروه داوطلب. دکتر به هیچ کدام اجازه نداد بروند. می‏گفت « پل زیر دید مستقیم است.» صبحی خبر آوردند پل دیگر نیست. رفتیم آن جا. واقعا نبود. گزارش دادند دکتر و گروهش دیشب از کنار رود برمی‏گشتند می‏خندیدند.

 

70) اصل ایده بود اصلا. لوله را دو تا سوراخ می‏گرد و می‏گفت « میخ بذارید این‏جا، می‏شه خمپاره». می‏شد.

 

71) ناهار اشرافی داشتیم؛ ماست. سفره را انداخته و نینداخته، دکتر رسید. دعوتش کردیم بماند. دست‏هاش را شست و نشست سر همان سفره.یکی می‏پرسید « این وزیر دفاع که گفتن قراره بیاد سرکشی، چی شد پس؟»

 

72) یک بند داد می‏زدم. گریه می‏کردم. کنترل خودم را از دست داده بودم. همه هم نگران اسلحه‏ای بودند که دستم بود. دکتر رسید و یک کشیده‏ی محکم زد زیر گوشم. فکر کنم تنها کشیده‏ای بود که توی عمرش به کسی زده بود.

 

73) دکتر آرپی‏جی می‏خواست، نمی‏دادند. می‏گفتند دستور از بنی صدر لازم است. تلفن کرده بود به مسئول توپ خانه. آن جا هم همان آش و همان کاسه. طرف پای تلفن نمی‏دید دکتر از عصبانیت قرمز شده. فقط می‏شنید که « من از کجا بنی صدر رو گیر بیارم مجوز بگیرم؟» رو کرد به من، گفت « برو آن جا آرپی‏جی بگیر. ندادند به زور بگیر برو عزیز جان.»

 

74) نگاه می‏کرد به چشم‏هات و تو می‏شنیدی که حالا دیگر ما دوستیم، برادریم، با هم کار می‏کنیم. با چشم‏هاش، صیغه‏ی برادری می‏خواند.

 

75) گفت « سید، می‏ری رو جاده؟» گفتم « اگر شما امر کنید، می رم.» جلو را نشان داد و گفت « یک کوچه آن‏جاست، هفت کیلومتری. آن‏جا پناه بگیر ببینم چه می‏شود.» جاده توی تیررس بود. کلاه کاسکت را بالا می‏آوردی، می‏زدند. سوار شدیم و رفتیم. گلوله می‏آمد. زیاد هم می‏آمد. تیز می‏رفتیم و صلوات می‏فرستادیم. کوچه سر جایش بود آمدیم پایین و نشستیم، گریه کردیم. دکتر بی‏سیم زد « شروع کنید» شروع کردیم. یک، دو، سه ... چهار دهمی تانک فرمان‏دهی بود. موشکمان تمام شد. صبر کردیم بقیه برسند.

 

76) تصمیم گرفتم بروم پیشش، توی چشم‏هاش نگاه کنم و بگویم «آقا اصلا جبهه مال شما. من می‏خوام برگردم.» مگر می‏شد؟ یک هفته فکر کردم، تمرین کردم. فایده نداشت. مثل همیشه، وقتی می‏رفتم و سلام می‏کردم، انگار که بداند ماجرا چیست، می‏گفت « علیک السلام » و ساکت می‏ماند. دیگر نمی‏توانستم یک کلمه حرف بزنم. لبخند می‏زد و می‏گفت « سید، دو رکعت نماز بخوان درست می‏شه.»

 

77) لاک پشته به موقع رسید، با یک قابلمه خشاب. می‏دانستم کار دکتر است، نمی‏دانستم چه طور به‏ش فهمانده بود بیاید پیش من.

 

78) بالاخره برگشتند، هشتاد و هشت نفر از نود نفر. قبل از ظهر بی‏سیم زدند که «محاصره شدیم.» دکتر به حسن نگاه کرد. حسن با همان نگاه گفت «چشم.» سرشب رسیدند آن‏جا. حسن چند نفر را فرستاد برای سازمان دهی، خودش و بقیه هم سنگر گرفتند و شروع کردند راه باز کردن. عراقی‏ها هم هرچه آتش داشتند می‏ریختند سرشان. نصفه شب دوباره بی‏سیم زدند. صدای بی‏سیم‏چی می‏لرزید «دکتر! حسن شهید شده، بقیه هم همه شهید شده‏ن. چه‏کار کنیم؟» دکتر گفت « حسن چهارده تا جون داره، هنوز چهارتاش مونده.» بالاخره راه را باز کردند و همه برگشتند. دکتر منتظرش بود. منتظر همه شان بود.

 

79) کارمان همین بود؛ هرکدام یک نی بلند گرفته بودیم دستمان و موشک که می‏آمد، با نی می‏زدیم به سیمش. بعدا برای هرکس تعریف می‏کردیم ، خیال می‏کرد شوخی می‏کنیم. انگار فقط دکتر بلد بود چه طور موشک کنترل شونده را منحرف کند.

 

80) بولدوزرهای عراقی کانال می‏کندند. چند تا تانک مانده بودند پشتیبانی. دکتر به‏م گفت «عزیز، بشمار این تانک‏ها را.»گفتم «دوربین ندارم. یه آرپی‏جی دارم که دوربین داره. گفت « با همون دوربین آرپی جیت شمار.» تا بشمارم رفته بود. جلوتر، یک عراقی ستون پنجمی گرفتیم و با خودمان بردیم. رسیدیم پشت تانک‏ها، وسط دشمن. بی سروصدا چهار تا تانک را فرستادیم هوا و برگشتیم.

 

81) وقتی دکتر تیر خورد، همه‏ی بچه‏ها آمدند دیدنش. باور نمی‏کردند. می‏گفتند دکتر رویین تن است. تصرف دارد روی گلوله‏ها. مسیرشان را عوض می‏کند. از این حرف‏ها. دکتر وقتی شنید، خیلی خندید.

 

82) وقتی پیغامش رسید، هرچه مهمات بود برداشتم و آمدم. چشمم که به چشمش می‏افتاد، خجالت می‏کشیدم. بغلم کرد و اشکش سرازیر شد. اول نفهمیدم اشک شوق است، یا ناراحتی. گفت «بچه‏ها دارند تلف می‏شوند، ما شده‏ایم وجه المناقشه‏ی سیاسیون.» باهم مهمات را بین نیروها تقسیم کردیم.

 

83) گفت « ببین فلانی، من هم توی انگلیس دوره دیده‏م، هم توی آمریکا، هم توی اسرائیل. خیلی جنگیده‏م. فرمان ده زیاد دیده‏م. دکتر چمران اولین فرماندهیه که موقع جنگیدن جلوی نیروهاست و موقع غدا خوردن عقب صف.»

 

84) گفتم «شما حالتون خوش نیست. مریض شده‏این.» گفت « نه، خوبم. » گفتم « تب و لرز کرده‏این؟» سرش را انداخت پایین. گفت « نه عزیز، گرسنه‏م. » دو روز چیزی نخورده بود. همه جا را دنبال غذا گشتم؛ هیچی نبود، هیچی. یعنی یک ذره خرما یا قند هم نبود. رفتم پیش خانمش. گفتم « این‏جا چیزی پیدا نمی‏شود، بگذارید برویم داخل شهر.» گفت «نه.» قایم شده بودم توی انبار. بغض کرده بودم و از گونی نان خشک‏ها، جاهایی که کپک نداشت می‏شکستم و می‏گذاشتم توی سینی. گریه‏ام بند نمی‏آمد.

 

85) دستور این بود؛ یک تراورس، یک موتور برق و دو عدد لامپ. یک الاغ را با این‏ها مجهز می‏کردیم و می‏فرستادیم پشت تپه. باید آتش تهیه‏شان را می‏دیدی . فکر می‏کردیم اگر با این همه مهمات بهمان حمله می‏کردند، چه کار می‏کردیم. آن‏ها هم لابد به این فکر می‏کردند که این تانک‏ها از کجا پیدایشان شده است.

 

86) می‏گفتند « چمران همیشه توی محاصره است.» راست می‏گفتند. منتها دشمن ما را محاصره نمی‏کرد. دکتر نقشه‏ای می‏ریخت. می‏رفتیم وسط محاصره، محاصره را می‏شکستیم و می‏آمدیم بیرون.

 

87) سوسنگرد را ما آزاد کردیم. یعنی راستش خداآزاد کرد؛ ما هم بودیم، دکتر هم بود، ارتشی‏ها هم به موقع آمدند، آن‏ها هم بودند. نقشه را دکتر کشیده بود. ما از جنوب شهر عملیات را شروع کردیم. بعد دکتر و نیروهایش رفتند سمت غرب. قصدشان این بودکه تانک‏ها را دنبال خودشان بکشانند، موفق شدند. نیم ساعت بعد یک پاکت سیگار رسید دست تیمسار فلاحی. رویش دست‏خط و امضای دکتر بود. تیمسار یادداشت را که خواند دستور داد وارد عمل شوند. سوسنگرد را همان خدا آزاد کرد.

 

88) مریض شده بود بدجور . گفتم «دکتر چرا نمی‏ری تهران؟ دوایی، دکتری؟» گفت « عزیز جان، نفس این بچه‏ها خوبم می‏کند.»

 

89) به خانمِ دکتر می‏گفتم « زن نباید بعد از غروب پاشو از خونه بذاره بیرون.» او هم نمی‏رفت. یک روز از دکتر پرسید « شما اجازه نمی‏دهید بروم بیرون؟» دکتر گفت « چرا، من راضیم.» بازهم من نمی‏گذاشتم برود.

 

90) چهل نفر می‏خواستندکه بروند پشت تپه‏ها، نگذارند دشمن نیروها را دور بزند. گفته بودند ممکن است برگشتی نباشد. چهل و هفت نفر داوطلب شدند، با من چهل و هشت نفر. مانده بودیم توی اتوبوس منتظرکه نفربر بیاید. نیامد. زیاد صبرکردیم، خبری نشد. تلفن کردم به دکتر. خندید. خیلی خندید. گفت « کجایی تو؟ من فکرکردم رفتی بهشت. زود برگرد.» اتوبوس اشتباه رفته بود. عراق هم منطقه را زده بود، با همه‏ی نیروهایش.

 

91) پل زده بودیم‏، با تیوب کامیون. دکتر آمد و با جیپ از روی پلمان رد شد. و بعد برگشت و بچه‏ها را یکی یکی بوسید. شصت و پنج نفر بودیم یا شصت و هفت تا، درست خاطرم نیست.

 

92) با خودش عهد کرده بود تا نیروی دشمن در خاک ایران است برنگردد تهران. نه مجلس می‏رفت، نه شورای عالی دفاع. یک روز از تهران زنگ زدند. حاج احمد آقا بود گفت « به دکتر بگو بیا تهران.» گفتم « عهد کرده با خودش، نمی‏آد.» گفت « نه ، بگو بیاد. امام دلش برای دکتر تنگ شده. » به‏ش گفتم. گفت « چشم. همین فردا می‏ریم.»

 

93) از پیش امام که برگشت گفت « عزیز برو ببین هواپیما هست برای اهواز؟» گفتم « مگر عصری سخن رانی ندارید؟» گفت « دلم برای دهلاویه شور می‏زنه.» - دهلاویه می‏ری؟ - بپر بالا.... همون عقب بشین. از کجا می‏آی؟ - اهواز، عزیز جان.

 

94) گفت « رضایت بدهید، من فردا بروم شهید بشم.» گفتم « من چه طور تحمل کنم؟» آن قدر برایم حرف زد تا رضایت دادم.

 

95) تا ساعت ده دیگر همه فهمیده بودند رستمی شهید شده. دکتر آماده شده بود برود خط. فرمان ده جدید را انتخاب کرد و راه افتادند. نمی‏دانم چرا همه‏ی بچه‏های ستاد آمدند وایستادند تا دکتر برود. توی راه یک دفترچه گذاشته بود روی پایش و می‏نوشت. رسیدیم دهلاویه. بچه‏ها از خستگی خوابیده بودند. دکتر بیدارشان کرد و با همه روبوسی کرد. همه جمع شدند. سخن رانی کرد. آخر صحبتش گفت « بالاخره خدا رستمی را دوست داشت، برد. اگر ما را هم دوست داشته باشد، می‏برد.»

 

96) داشت منطقه را برای مقدم پور، فرمان ده جدید، توضیح می‏داد. مثل همیشه راست ایستاده بود روی خاک‏ریز. حدادی هم همراهشان بود. سه نفر بودند؛ سه تا خمپاره رفت طرفشان. اولی پانزده متری. دومی هفت متری وسومی پشت پای دکتر، روی خاکریز. دیدم هرسه نفرشان افتادند. پریدیم بالای خاک ریز. ترکش خمپاره خورده بود به سینه ی حدادی، صورت مقدم پور و پشت دکتر.

 

97) از تهران زنگ زدم اهواز. گفتم « می‏خوام برگردم. » گفتند « نمی خواد بیایی، همان جا باش» خودم را معرفی کردم. یکی از بچه‏ها گوشی را گرفت. زد زیر گریه. پرسیدم « چی شده ؟» گفت «یتیم شدیم.»

 

98) خانمش آمد ستاد، برای تسویه حساب. حساب چندانی نداشتیم. یک ساک پارچه‏ای، تویش یک پیراهن و دوتا زیرپوش.

 

99) یاد آن روزها که می‏افتم، دلم حسابی تنگ می‏شود؛ تنگِ تنگ. عکس‏ها را در می‏آورم و دوباره چند باره نگاهشان می‏کنم. صدایش را می‏شنوم که می‏گوید « چه خبر؟ چی دارین؟ تیر؟ ترکش؟ خمپاره؟ » بعضی وقت‏ها هم این دل‏تنگی‏ها بغض می‏شود و می‏رود جمع می‏شود ته گلو. هیچ کاریش هم نمی‏شود کرد. راه می‏افتم سمت جنوب، دهلاویه. آن‏جا می‏ایستم روبه‏رویش، سلام می‏کنم و سرم را می‏اندازم پایین، منتظر که بگوید «چه خبر؟ باز کتونی‏هات رو زدی زیر بغلت برگردی اهواز؟» تا بغضم حسابی باز شود.

 

100) بعد از دکتر فکر کردم همه چیز تمام شده، تمام تمام. وصیت نامه‏اش را که خواندند، احساس کردم هنوز یک چیزهای کوچکی مانده. یک چیزهایی‏که شاید بشود توی جبهه پیدایشان کرد. رفتم و ماندگار شدم؛ به خاطر همان وصیت نامه.

 

به نقل از یادگاران- كتاب چمران

نوشته رهی رسولی فر- انتشارات روایت فتح

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 تیر1388 توسط مصطفی خوشبختیان |

امام در قضیه نمازجمعه مشهور آیت الله خامنه ای، به آیت الله خامنه ای یادآوری می كنند كه ولایت فقیه فراتر از قانون اساسی است در نامه ای بعد از آن آیت الله خامنه ای هم حرف امام را تایید می كنند و منظور خود را بیان می كنند.نامه تاریخی حضرت امام خمینی (ره) به آیت الله خامنه ای در پی سخنرانی ایشان در نماز جمعه در سال 66 (دو سال قبل از رحلت امام خمینی) در رسانه ها منتشر شد و پرده از «ولایت مطلقه فقیه» برداشت.

 تذكر:  به تاریخ نامه ها حتما توجه كنید.

صحیفه نور، ج 20، ص 173 (مورخ 1366/10/21)

ایشان در نامه اى خطاب به حضرت آیت الله خامنه اى در دوره ریاست جمهوری كه در صحیفه نور هست ضمن تشریح ولایت همه جانبه و مطلقه فقیه در تمام امور، حتى فراتر از چارچوب احكام اولیه اسلام مى نویسند: حكومت مى تواند قراردادهاى شرعى را كه خود با مردم بسته است، در موقعى كه قرارداد مخالف مصالح كشور و اسلام باشد، یك جانبه لغو كند و مى تواند هر امرى را چه عبادى و یا غیرعبادى كه جریان آن مخالف مصالح اسلام است، از آن مادامى كه چنین است جلوگیرى كند.

تذكر امام خمینی (ره) به آیت الله خامنه ایدر مورد اینكهاختیارات ولی فقیه فرا قانونی است؛

اصل ماجرا چه بوده؟

... حضرت امام در پاسخ شورای نگهبان نوشت:

دولت حق دارد تا از تصرف بیش از حق عرفی شخص و اشخاص جلوگیری نماید. این معادن (نفت و گاز) چون ملی است و متعلق به ملتهای حال و آینده است كه در طول زمان موجود می گردند از تبعیت املاك شخصیه خارج است و دولت اسلامی می تواند آنها را استخراج كند. ..

[امام خمینی ، صحیفه نور، ج 20، ص 155 (مورخ 1366/8/3)]

امام در پاسخ وزیر كار درباره جواز قراردادن شروط الزامی نسبت به كارفرمایانی كه از خدمت دولتی بهره مند می شوند نوشتند:

«چه در گذشته ، چه در حال ، دولت می تواند شروط الزامی را مقرر نماید».

[همان ، ج 20، ص 163 (مورخ 1366/9/16)]

امام در پاسخ به استفسار شورای نگهبان درباره پاسخ ایشان به وزیر كار نوشتند:

دولت می تواند در تمام مواردی كه مردم استفاده از امكانات و خدمات دولتی می كنند با شروط اسلامی و حتی بدون شرط قیمت مورد استفاده را از آنان بگیرد و این جاری است در جمیع مواردی كه تحت سلطه حكومت است و اختصاص به مواردی كه در نامه وزیر كار ذكر شده ندارد،

بلكه در انفال كه در زمان حكومت اسلامی امرش با حكومت است می تواند بدون شرط یا با شرط الزامی امر را اجرا كند.

[همان ، ج 20، ص 165 (مورخ 1366/9/26)]

آیت الله خامنه ای، امام جمعه تهران و رئیس جمهور وقت در توضیح نامه شورای نگهبان و نظر امام در نماز جمعه 1366/10/11 این گونه اظهارنظر كردند:

«اقدام دولت اسلامی، در برقراركردن شروط الزامی به معنای برهم زدن قوانین و احكام پذیرفته شده اسلامی نیست ... امام كه فرمودند دولت می تواند هر شرطی را بر دوش كارفرما بگذارد، این هر شرطی نیست، آن شرطی است كه در چهارچوب احكام پذیرفته شده اسلام است، و نه فراتر از آن. سوال كننده سوال می كند: برخی این طور از فرمایشات شما استنباط می كنند كه می شود قوانین اجاره و مضاربه، احكام شرعیه و فتاوای پذیرفته شده مسلم را نقض كرد و دولت می تواند برخلاف احكام اسلامی شرط بگذارد، امام می فرمایند: این شایعه است، ببینید قضیه چقدر روشن و جامع الاطراف است.»

[روزنامه جمهوری اسلامی، شنبه 1366/10/12، ص 9، خطبه های نمازجمعه حجت الاسلام والمسلمین سیدعلی خامنه ای]

این سخنان سبب خیر گشت و باعث شد حضرت امام خمینی (ره ) طی نامه ای تاریخی پرده از «ابتكار ولایت مطلقه فقیه» بردارند:

«از بیانات جنابعالی (آیت الله خامنه ای) در نماز جمعه این طور ظاهر می شود كه شما حكومت را به معنای ولایت مطلقه ای كه از جانب خداوند به نبی اكرم (ص ) واگذار شده و اهم احكام الهی است و بر جمیع احكام فرعیه الهیه تقدم دارد صحیح نمی دانید و تعبیر به آن كه این جانب گفته ام «حكومت درچهارچوب احكام الهی دارای اختیار است» به كلی برخلاف گفته های اینجانب است. اگر اختیارات حكومت در چهارچوب احكام فرعیه الهیه است باید عرض حكومت الهیه و ولایت مطلقه مفوضه به نبی اكرم (ص) یك پدیده بی معنا و محتوا باشد. اشاره می كنم به پیامدهای آن كه هیچكس نمی تواند ملتزم به آنها باشد ... حكومت كه شعبه ای از ولایت مطلقه رسول الله است یكی از احكام اولیه است و مقدم بر تمام احكام فرعیه حتی نماز و روزه و حج است. حكومت می تواند قراردادهای شرعی را كه خود با مردم بسته است در مواقعی كه آن قرارداد مخالف مصالح كشور و اسلام باشد یك جانبه لغو نماید. حكومت می تواند هر امری را چه عبادی و چه غیرعبادی، كه جریان آن مخالف مصالح اسلام است از آن مادامی كه چنین است جلوگیری كند. آنچه گفته شده است كه شایع است مزارعه و مضاربه و امثال آن با این اختیارات از بین خواهد رفت صریحا عرض می كنم كه فرضا چنین باشد این از اختیارات حكومت است و بالاتر از این هم مسایلی است كه مزاحمت نمی كنم.

[امام خمینی ، صحیفه نور، ج 20، ص 170 (مورخ 1366/10/16، ص 11)]

در جواب امام جمعه تهران در نامه ای خطاب به امام اعتقاد خود را به ولایت مطلقه فقیه ابراز داشت، در نامه آیت الله خامنه ای به ایشان آمده است: «برمبنای فقهی حضرت عالی كه این جانب سالها پیش آن را از حضرت عالی آموخته و پذیرفته و براساس آن مشی كرده ام موارد و احكام مرقومه در نامه حضرتعالی جزو مسلمات است و بنده همه آنها را قبول دارم، مقصود از حدود شرعیه در خطبه های نماز جمعه چیزی است كه در صورت لزوم مشروحا بیان خواهد شد.»

و حضرت امام خمینی (ره ) نیز در پاسخ ضمن تجلیل از وی آن را تایید نمودند، كه در پاسخ حضرت امام خمینی (ره ) هم به ایشان آمده است: «اینجانب كه از سالهای قبل از انقلاب با جنابعالی ارتباط نزدیك داشته ام و همان ارتباط تاكنون باقی است جنابعالی را یكی از بازوهای توانای جمهوری اسلامی می دانم و شما را چون برادری كه آشنا به مسائل فقهی و متعهد به آن هستید و از مبانی فقهی مربوط به ولایت مطلقه فقیه جدا جانبداری می كنید می دانم و در بین دوستان و متعهدان به اسلام و مبانی اسلامی از جمله افراد نادری هستید كه چون خورشید روشنی می دهید.»

[روزنامه جمهوری اسلامی (1366/10/22)، صحیفه نور، ج 20، ص 173 (مورخ 1366/10/21)]

امام خمینى «قدس سره»:

«یك نفر را مثل آقاى خامنه‌ای پیدا بكنید كه متعهد به اسلام باشد و خدمتگزار، و بناى قلبى اش بر این باشد كه به این ملت خدمت كند، پیدا نمى كنـید، ایشان را من سالهاى طولانى مى شناسم.»

اصلاح قانون اساسی توسط امام و ولایت مطلقه فقیه؛

اعتقاد امام به فراقانونی بودن ولایت فقیه، بازنگری قانون اساسی به دستور امام خمینی (ره) و اضافه كردن واژه ولایت مطلقه فقیه

روزنامه جمهوری اسلامی (1367/9/7)، ص 9:

نگاهی به روش و سیره عملی امام نشانگر این نكته است كه در بعضی موارد حضرت امام مقید به قانون اساسی نبوده و تصمیماتی فوق قانون اتخاذ می نمودند.

از جمله این موارد شورای عالی انقلاب فرهنگی و دادگاه ویژه روحانیت و مهم تر از آن كه مورد گلایه نمایندگان مجلس شورای اسلامی نیز واقع شد، مسئله تشكیل مجمع تشخیص مصلحت نظام بود. مجمع فوق داوری بین مجلس و شورای نگهبان و احیانا وضع قوانین را به عهده گرفته بود. اما در قانون اساسی پیش بینی نشده بود.

(روزنامه جمهوری اسلامی (1367/9/7)، ص 9)

امام در پاسخ نوشت

(سال 67 چند ماه قبل از رحلت ایشان):

مطلبی كه نوشته اید كاملا درست است انشاالله تصمیم داریم در تمام زمینه ها وضع به صورتی درآید كه همه طبق قانون اساسی حركت كنیم. آنچه در این سالها انجام گرفته است در ارتباط با جنگ بوده است. مصلحت نظام و اسلام اقتضا می كرد تا گره های كور قانون سریعا به نفع مردم و اسلام بازگردد.

(امام خمینی ، صحیفه نور، ج 21، ص 57)

حضرت امام یك ماه بعد،

(ماه دهم سال 67 چند ماه قبل از رحلت ایشان)

در تذكری خطاب به شورای نگهبان فرمودند: این بحثهای طلبگی مدارس كه در چهارچوب نظریه هاست نه تنها قابل حل نیست بلكه ما را به بن بستهایی می كشاند كه منجر به «نقض ظاهری » قانون اساسی می گردد.

(صحیفه نور ، ج 21، ص 61، مورخ 67/10/8)

تعبیر «نقض ظاهری» خاطرنشان می سازد كه قانون اساسی واقعی همان احكام اسلام است كه با توجه به رعایت مصلحت مسلمانان نقض نشده است پس نقض این قانون اساسی، نقض ظاهری محسوب می شود.

حضرت امام چند ماه بعد

(ماه دوم سال 68 مصادف با اواخر عمر ایشان)

برای رفع این نقض ظاهری و دیگر نقیصه های قانون اساسی مصوب 1358، دستور بازنگری قانون اساسی و اصلاح آن در مواردی از جمله اختیارات رهبری را صادر فرمودند.

(صحیفه نور ، ج 21، ص 122 و 123 1368/2/4)

امام خمینی پیشتر فرموده بودند:

«این كه در قانون اساسی است بعضی شوونات ولی فقیه است نه همه شوون ولایت فقیه»

(صحیفه نور، ج 11، ص 133)

در جای دیگری امام خمینی (ره) می فرمایند: «ولو به نظر من (قانون اساسی) یك مقداری ناقص است و روحانیت بیشتر از این در اسلام اختیارات دارند و آقایان برای اینكه با این روشنفكرها مخالفت نكنند، یك مقدار كوتاه آمدند. این كه در قانون اساسی است، این بعضی شئون ولایت فقیه است نه همه شئون آن ... این را قرارش داده اند با آن همه قیودی كه همه اش قیود یك چیزی بوده است كه خب قرار داده اند ما هم تابعیم، لكن این مسئله نیست، مسئله بالاتر از این است»

(صحیفه نور، ج6، ص519).

امام(ره) حتى اعتبار وكالت نمایندگان را به رضایت ولى فقیه مى داند و خطاب به نمایندگان مردم در خبرگان قانون اساسى مى فرماید:

«همه تان هم اگر چنانچه یك چیزى بگویید برخلاف مصالح اسلام باشد وكیل نیستید، از شما قبول نیست، مقبول نیست، ما به دیوار مى زنیم حرفى كه برخلاف مصالح اسلام باشد.»

«حكومت شعبه ای از ولایت مطلقه رسول الله(ص) و یكی از احكام اولیه اسلام است»

(صحیفه نور، ج20، چاپ اول، ص171).

اعضای شورای بازنگری قانون اساسی زمانی موفق به بحث پیرامون این فرمان حضرت امام شدند كه ایشان به ملكوت اعلی پیوسته بودند. واژه «ولایت مطلقه فقیه » در قانون اساسی بازنگری شده گنجانیده شد. اصل پنجاه و هفت قانون اساسی (مصوب 1368)

قوای حاكم در جمهوری اسلامی ایران عبارتند از قوه مقننه ، قوه مجریه و قوه قضاییه كه زیر نظر ولایت مطلقه فقیه برطبق اصول آینده این قانون اعمال می گردند، این قوا مستقل از یكدیگرند.

بند هشتم اصل یكصد و دهم قانون اساسی درباره اختیارات رهبری به گونه ای تنظیم شد كه ولی امر و امامت امت از حیث قانونی در اعمال ولایت مطلقه مشكلی نداشته باشد.

«8 حل معضلات نظام كه از طرق عادی قابل حل نیست از طریق مجمع تشخیص مصلحت نظام ».ظاهرا براساس قانون اساسی بازنگری شده اعمال «ولایت مطلقه فقیه »، می تواند در بسیاری موارد «نقض ظاهری قانون اساسی » را نیز بدنبال نداشته باشد.

بنابراین ولایت مطلقه نه در چهارچوب احكام فرعیه اولیه و ثانویه الهیه محصور است و نه در محدوده قانون اساسی اسیر و نسبت به هر دو امر مطلق است نه مقید. اوامر او در حكم قانون است و در صورت تعارض ظاهری با قانون، مقدم بر قانون می باشد.

مطالعه مشروح مذاكرات شورای بازنگری قانون اساسی در این باره، رافع هر ابهامی در عدم تقید ولایت مطلقه فقیه به قانون اساسی از دیدگاه اكثریت اعضای شورای بازنگری قانون اساسی خواهد بود.

(صورت مشروح مذاكرات شورای بازنگری قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ، صفحات 219، 220، 673، 676 و 700)

 

***

در حاشیه:

امام خمینی ره:

این توهم كه اختیارات حكومتی رسول اكرم (ص) بیشتر از حضرت امیر (ع) بود، یا اختیارات حكومتی حضرت امیر(ع) بیش از فقیه است باطل و غلط است. البته فضائل حضرت رسول اكرم (ص) بیش از همه عالم است؛ و بعد از ایشان فضائل حضرت امیر (ع) از همه بیشتر است؛ لكن زیادی فضائل معنوی اختیارات حكومتی را افزایش نمی دهد. همان اختیارات و ولایتی كه حضرت رسول و دیگر ائمه ، صلوات ا... علیهم در تدارك و بسیج سپاه داشتند ، تعیین ولات و استانداران، گرفتن مالیات و صرف آن در مصالح مسلمانان داشتند، خداوند همان اختیارات را برای حكومت فعلی قرار داده است؛ منتها شخص معینی نیست روی عنوان " عالم عادل" است.

وقتی می گوییم ولایتی را كه رسول اكرم (ص) و ائمه (صلوات ا... علیهم) داشتند ، بعد از غیبت، فقیه عادل دارد؛ برای هیچ كس این توهم نباید پیدا شود كه مقام فقها همان مقام ائمه (علیهم السلام) و رسول اكرم(صلوات ا... علیه) است. زیرا اینجا صحبت از مقام نیست، بلكه صحبت از وظیفه است. ولایت یعنی حكومت و اداره كشور و اجرای قوانین شرع مقدس، یك وظیفه سنگین و مهم است؛ نه اینكه برای كسی شان و مقام غیر عادی بوجود بیاورد و او را از حد انسان عادی بالاتر ببرد. به عبارت دیگر، "ولایت" مورد بحث، یعنی حكومت و اجرا و اداره، بر خلاف تصوری كه خیلی از افراد دارند، امتیاز نیست بلكه وظیفه ای خطیر است...

... مثلا یكی از اموری كه فقیه متصدی ولایت آن است اجرای حدود است. آیا در اجرای حدود بین رسول اكرم(ص) و امام و فقیه امتیازی است؟ یا چون رتبه فقیه پائین تر است باید كمتر بزند؟...

«جمهوری اسلامی یعنی احكام اسلام، باید احكام، احكام اسلام باشد. این حرف‌هایی كه می‌زنند كه خیر اگر چنانچه ولایت فقیه درست بشود دیكتاتوری می‌شود این‌ها از باب این است كه ولایت فقیه را نمی‌فهمند چیست؟ [می‌گویند] ولایت فقیه نباید بشود برای این‌كه باید حكومت ملّت باشد. این‌ها ولایت‌فقیه را اطلاع بر آن ندارند ـ مسائل این حرف‌ها نیست ـ ولایت فقیه می‌خواهد جلوی دیكتاتوری را بگیرد نه این‌كه می‌خواهد دیكتاتوری كند. این‌ها از این می‌ترسند كه مبادا جلو گرفته بشود، جلوی دزدی‌ها را می‌خواهد بگیرد. اگر رئیس‌جمهور با تصویب فقیه باشد با تصویب یك نفری كه اسلام را بداند چیست، درد برای اسلام داشته باشد، اگر درست بشود نمی‌گذارد این رئیس‌جمهور یك كار خطا بكند و این‌ها این را نمی‌خواهند. این‌ها اگر یك رئیس‌جمهور غربی باشد همة اختیارات را دستش بدهند هیچ مضایقه‌ای ندارند و اشكالی نمی‌كنند؟ اما اگر یك فقیهی كه یك عمری را برای اسلام خدمت كرده علاقه به اسلام دارد با آن شرایطی كه اسلام قرار داده است كه نمی‌تواند یك كلمه تخلف بكند [اشكال می‌كنند] اسلام دین قانون است. پیغمبر هم خلاف قانون نمی‌توانست بكند، نمی‌كرد هم، البته نمی‌توانست هم بكند. خدا به پیغمبر می‌گوید كه اگر یك حرف خلاف بزنی رگ و تینت [رگ گردنت] را قطع می‌كنم. حكم قانون است. غیر از قانون الهی كسی حكومت ندارد – برای هیچ‌كس حكومت نیست نه فقیه و نه غیرفقیه – همه تحت قانون عمل می‌كنند مجری قانون هستند – همه، هم فقیه و هم غیر فقیه همه مجری قانون‌اند- فقیه ناظر بر این است كه این‌ها اجرای قانون بكنند،‌خلاف نكنند،‌ نه این‌كه خودش یك حكومتی بكند،‌ بلكه می‌خواهد نگذارد این حكومت‌هایی كه اگر چند روز بر آن‌ها بگذرد بر‌می‌گردند به طاغوتی و دیكتاتوری، می‌خواهد نگذارد بشود...»

(صحیفه امام، ج10، ص353)

امام(ره): «رئیس‌جمهور منتخب مردم، اگر از طرف ولی‌فقیه نصب نشود طاغوت است»

(صحیفه‌نور ، ج9، ص253)

«من به واسطة ولایتی كه از طرف خدا دارم شما را منصوب می‌كنم»

(همان، جلد 5، ص31)

«من كه ایشان را حاكم كردم یك نفر آدمی هستم كه به واسطة ولایتی كه از شارع مقدس دارم ایشان را قرار دادم»

(صحیفه‌امام،‌ج6،ص59)

ایشان در اجرای حكم الهی پس گرفتن «مشروعیت» كه موجب عزل رئیس‌جمهور می‌شود از مخالفت احدی حتی تمامی ملّت نیز واهمه‌ای نداشتند! چنان‌كه در ماجرای عزل بنی‌صدر فرمودند:

«امروز وظیفه من این است كه او را معزول كنم هر چند فریاد مرگ بر خمینی را در سراسر كشور با گوش خود بشنوم.»

(نهضت امام خمینی(ره)، دفتر سوم، ص354، سید حمید روحانی)

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 31 خرداد1388 توسط مصطفی خوشبختیان |

 

 

 

زندگی محروم تکرار است و بس

 چون شرر این جلوه یکبار است و بس

 

 

Blog Skin